دیگه این بار مطمئن شدم که کار دخترم خیلی درسته! شنیده بودم که شش ماهگی، زمان جوانه زدن اولین دندونهاست اما جالبه که سروین درست وقتی که شش ماهش تمام شد؛ یعنی درست در اولین روز از ماه هفتم زندگی اش، دندون دار شد و شبی رو که قرار بود به خاطر رفتن پونه اینا، سرشار از سکوت و نگاههای بغض آلود باشه، کمی شاد کرد.
از روز هفتم فروردین، زندگی، مثل گذشته با یک خانوده ی نصفه و نیمه جریان خواهد داشت. خانواده ای که با دیدنِ نصفه ی جدا مانده اش شادتر شده و در انتظار نوروزی دیگر، با مرور خاطراتش گرم خواهد ماند.
پنج ماه گذشت. چه زود و چه شیرین!
درسته که هنوز نمی تونی کلامی رو به لب بیاری اما با نگاهت کاملاً باهام حرف می زنی. برق چشمات رو موقعی که دوست داری باهم شعر بخونیم و بازی کنیم، خیلی دوست دارم. نمی دونم چطوری می خوام برم سر کار و دوری ات رو تحمل کنم. بدجوری به هم عادت کرده ایم، بدجوری.
سه هفته ای می شه که داری فِرِنی می خوری و پنج روزه که حریر بادوم یکی از وعده های غذات شده. استقبال خیلی خوبی از وعده های غذایی جدید کرده ای که البته انتظارش هم می رفت!
بوی بهار و عید نورورز، عجبیب دلنوازه! نمی دونم تو هم لذت می بری یا نه؟ اینو دیگه نمی تونم از توچشمات بخونم.
۲- دارم درس می خونم، شدیداً. ۲۵ بهمن امتحان دارم و کلی درسِ نخونده برام مونده. هر وقت از درس خوندن خسته می شم، به روز ۲۷ بهمن و برنامه هایی که برای اون روز چیدم فکر می کنم و خستگی از تنم بیرون میره.
۳- دختر قشنگم دیگه مفهوم خوردن رو می فهمه. دائم داره به حرکت دستامون موقع غذاخوردن نگاه می کنه و عملاً غذا رو کوفتمون می کنه. به خاطر دندون هاش اسهال شده و بی قرار. با یه کمک کوچولو، برمی گرده و منتظر می شه تا براش هورا بکشیم. شیطون هم شده، حسابی. دیگه دو سه ساعت بازی و شعر خوندن در روز راضی اش نمی کنه.

این روزها... باباجی درگیر شیمی درمانیه. چه خوب که در اولین تجربه اش، اصلاً دچار حالت تهوع نشد!
این روزها... مانی مچ دستش متورم شده و با مچ بند کار می کنه. این قضیه، بهونه ای شد که چند باری بعد از حمام ات، خودم با لوسیون ماساژت بدم؛ چه کِیفی داره ماساژ دادنت دخترم!
این روزها... حسابی دارم درس می خونم تا بلکه بتونم عقب افتادگی هام رو جبران کنم. امان از دستِ سایتِ دانشگاه تربیت مدرس که برای یک ثبت نام ده دقیقه ای، سه چهار روز از وقتم گرفته شد، بیخودی.
این روزها... همش مشغول بازی با دستهاتی دخترم! چه با دقت سعی می کنی اونها را کنترل کنی و گهگهاه اسباب بازیهایی که جلوی دستت قرار می گیرند رو بر می داری و چند ثانیه ای نگه می داری. با کمک دیگران به پهلو غلت می زنی و دیگه از دالّی بازی خوشت می آد. اما امان از درد لثه هات! یک ماه ای می شه که کلافه اشونی. وای که چقدر دوست دارم اون دندونهای کوچولوت زودتر دربیاد تا صورت قشنگت، نمکی بشه.
این روزها... نمی دونم چرا عکس هات آپ نمی شه. اصلاً حوصله ی کلنجار رفتن باهاش رو هم ندارم. خاله پرستو! کمک!
شب یلدا، سه ماهه شدی. شبی خاطره انگیز که طبق سنت، همه چیز داشت. از سبزی پلو ماهی و هندوانه گرفته تا فال حافظ و شب نشینی و ... خنده و شوخی و شادی. مثل همیشه باباجی خودش رو برای تفأل های پی در پی آماده کرده بود. با اینکه باباجی کمی ضعیف شده و انرژی سابق رو نداره، اما با شور و شعف خاصی برای تک تک مهمونها فال گرفت و فالشون رو تفسیر کرد. تو که همش به میز رنگارنگی که مانی با سلیقه ی خاصی روی یه ترمه ی قدیمیِ نارنجی رنگ چیده بود، خیره شده بودی و برای شمعهای رنگی به سَبک خودت حرف می زدی. شب یلدا جای خیلی ها خالی بود ... خیلی ها.
دختر سه ماهه ام! این روزها داری سعی می کنی حرکت دستهات رو کنترل کنی و چیزهایی رو که جلب توجه ات می کنه، بگیری. داری سعی می کنی دنیای رنگارنگ اطرافت رو رنگ به رنگ بشناسی؛ رنگها بیش از هر چیزی نگاهت رو خیره می کنند. از وقتی که دل دردهات کمتر شده، بیشتر می خوابی و خواب شبت به هفت ساعت رسیده، هفت ساعت! حالا دیگه می تونیم هر شب خونه ی خودمون بخوابیم، پیش بابا افشین.
کاش می دانستی
زندگی با همه ی وسعت خویش،
محفلِ ساکتِ غم خوردن نیست،
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست.
...
زندگی جنبش و جاری شدن است،
از سرآغاز حیات،
تا به جایی که خدا می داند.
...
پ.ن: همخونه ی آلوچه خانوم مطلب قشنگی رو به مناسبت سالگرد ازدواجشون نوشته که من از خوندنش بی نهایت لذت بردم. یاد خاطرات مشترکم با بابا افشین افتادم و افسوس خوردم که هیچوقت دوتایی از یادآوریشون لذت نبرده ایم. گرچه، هر وقت که در تنهاییم، غمگین و افسرده ام، مرور تلخ و شیرین خاطرات ۹ ساله امون، تنها چیزی است که شادمانم می کنه.
