بالاخره امروز تخت و كمدت اومد. دلت بسوزه كه نميتوني ببينيش. من كه تقريباً 4 ساعته دارم قربون صدقهاش ميرم. به توصيه ماني(از راه دور)، از فردا بهتره دنبال وقت بگردم براي خريد سِت ملحفه و روتختي. آخه ماني ميگه اين مقوله در كانادا چنگي به دل نميزنه. چولوكوي من ... نميدوني چهقدر برام عزيزي.


اينم از باباي خشتكپاره!
ديروز خيلي دلم ميخواست بهدنيا اومده بودي تا مجبور نبودي نگرانيهاي من رو عيناً تحمل كني. قرار بود ساعت ۵ بعدازظهر دفتر مركزي دانشگاه آزاد باشم براي مصاحبه هيئت علمي. ظاهراً حكم هيئت علمياي كه تا حالا داشتم، يه حكم داخلي واحد پرنده و با قبول شدن در اين مصاحبه، تازه حكم پيماني هيئت علمي در دفتر مركزي صادر ميشه. فكر كن... بايد پروژه پايانيِ ۴ سال پيشم رو مرور ميكردم تا اگه دربارهاش سؤالي بشه بتونم جواب بدم. واي كه چهقدر از اين پروژه حالم بههم ميخوره. از طرفي، حسابي نگران سؤالهايي بودم كه ممكن بود ازم پرسيده بشه. حس كردم تو هم با من نگراني؛ چون از هميشه بيشتر تكون ميخوردي...يا شايدم هر وقت زيادي به فكر مطالعه بودم و از تو غافل ميشدم، لگد ميزدي كه: هِي ... منم هستمآ. پاشو يه چيزي بخور، از گرسنگي مُردم.
ديروز، نميدونم ميشنيدي يا نه، ساعت ۵:۳۰ دكتر آريانژاد سرش رو از اتاق مخصوص مصاحبه بيرون كرد و آرام(مثل هميشه) با لهجه خاصي گفت: "نفر سوم، بفرماييد." در رو كه باز كردم، چهره متبسمِ پنج استاد سابقم رو ديدم. چهره ها همگي آشنا بود. منم لبخندي زدم و گفتم : سلام، روز بهخير. ۱۵ دقيقه تو اتاق بودم و داشتم به سؤالهاشون جواب ميدادم. وقتي اومدم بيرون، خسته و كلافه بودم. بازهم فكر كردم كه چهقدر دلم ميخواست به دنيا اومده بودي تا كمتر خسته ميشدم. آخه... يه چند هفتهاي ميشه كه نشستن، اونهم روي صندليهاي ناراحت، سختم شده. تو حالتِ نشسته، بهم دائم هشدار ميدي كه: مامان جان، جام كوچيكه؛ اگه به پشت لَم بدي، هر دوتامون راحتتريم. حالا فكر كن... ميخواستم جلوي اساتيد محترم، رسمي بشينم اما نميشد كه. زور تو به همه چيز ميچربيد.
ديروز دلم يه چيز ديگه هم ميخواست. اونم اينكه مامانم بود تا براش كل ماجرا رو تعريف ميكردم. فقط وقتيكه براي مامان تعريف ميكنم، سبك ميشم.
