تبليغاتX
سروین
سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

بابا همين الان با عنوان "يه گله‌ي كوچولو" مطلب زير رو نوشت و بعدشم سريع پاكش كرد.

سه روز پيش مطلع شدم كه به‌صورت قطعي در دكتراي علم و صنعت قبول شدم. بي‌‌معرفت‌ها همون شب شامش هم ازم گرفتند ولي مثل اين‌كه هيچ كس خوشحال نشده؛ چون كوچكترين اتقاقي كه رخ مي‌ده، اگر يك كم خوشايند باشه صدتا مطلب راجع بِهش نوشته مي‌شه، اما دريغ از يك كامِنتِ كوچولو.

پس بيا همين جا بهش مجدداً تبريك بگيم و براي زندگيمون آرزوي موفقيت و آرامش بيشتر بكنيم.

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 1:29 | لینک  | 

روز اولي كه متوجه شدم باردارم، هشتم بهمن پارسال تو آزمايشگاه فرمانيه بود. اون روز من و بابا كلي، كلي، كلي خوشحال شديم و همديگه رو تو آغوش گرفتيم و قرار شد تا سالروز ازدواجمون(۲۲ بهمن) به كسي چيزي نگيم. بگذريم كه تا ۲۲ بهمن چه‌قدر ذوق‌زده بوديم و هِي فكر مي‌كرديم چطوري موضوع رو به اطرافيانمون اطلاع بديم.

خلاصه، هفدهم بهمن رفتيم پيش دكتر سليميان براي ويزيت و دريافت توصيه‌هاي پزشكي. اول دكتر سونوگرافي كرد و وقتي تصوير رو بهمون نشون داد دوتايي گفتيم: واي... چه‌قدر شبيه بادومه. و از اون روز بود كه صدات مي‌كرديم بادوم. دكتر اون روز بهم گفت كه تو دوران بارداري، اگه برام سؤالي پيش اومد و خود دكتر هم در دسترس نبود، بهترين جايي كه مي‌تونم پاسخ سؤالام رو بگيرم، سايتهاي معتبر به زبان انگليسي است. به همين خاطر، از فرداش شروع كردم به جستجو تو گوگل تا سايتي در مورد بارداري و توصيه‌هاي پزشكي در آن دوران پيدا كنم. اولين سايتي كه توجهم رو جلب كرد، اطلاعات پزشكي در زمينه‌ي حاملگي به زبان فارسي بود. گرچه خيلي وقت بود كه به‌روز نشده بود، اما مي‌شد اطلاعات خوبي رو توش پيدا كرد. بر اساس اطلاعات اون سايت و مطالعه‌ي كتاب بارداري به زبان آدميزاد، شروع كردم به تعيين هفته‌هاي بارداري‌ام، از هفته‌ي اول تا هفته‌ي چهلم.  در مورد هفته‌ي سي و پنچم نوشته شده بود: "در اين هفته مي‌توانيد وسایل شيردهي تهيه كنيد و از اين به بعد سعي كنيد بيشتر در ارامش و استراحت باشيد." آخ كه چقدر هفته‌ي سي و پنجم برام دور بود و فكر حاملگي و تحمل اين دوران طولاني، خسته‌ام مي‌‌كرد.

الان كه دو روزه هفته‌ي سي و پنجم شروع شده، همش دارم لحظه‌ي اولين ديدار دختر گلم رو تجسم مي‌كنم و از اين تجسم ذوق‌مرگ مي‌شم. خوب! تا هفته‌ي چهلم كه چيزي نمونده...ولي نه انگار خيلي مونده. لحظه‌ها داره برام كِش مياد. مي‌گن اين خاصيت انتظاره.

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 0:35 | لینک  | 

آخییییییییییش بالاخره مانی و باباجی(مامان و بابای پرشنگ) از سفر برگشتند. باز هم زندگیمون از یکنواختی در اومد. چه قدر این جدایی های موقتی دنیوی خوبه. حداقل باعث می شه قدر کنار هم بودن رو بدونیم تا در صورت جدایی های ابدی افسوس خودکرده ها رو نخوریم.

راستی سروین بابایی! کلی برات سوغاتی آوُردند. امیدوارم در صحت و سلامت ازشون استفاده کنی. اتاقت هم امروز با زحمت های مانی و مامان آماده شد. همگی منتظرتیم که از راه برسی.

 

یه خبر دیگه! نی‌نیِ عمو بابک (فرهنگ مقدم) هم دختره و اسم اولیه‌اش هم ساینا گداشتند.

یک اتفاق جالب! برای اولین بار مانی باباجی و خاله پرستو ناهار خونه مون بودند. شاید این هم از برکات زندگی دوماهه اون ها در منزل دختر و داماد بزرگشون در کانادا باشه که قبح خونه کوچکترها رفتن رو ریخته. خلاصه خیلی خوش گذشت. من و مامان امیدواریم ادامه داشته باشه. 

نوشته شده توسط بابا در ساعت 0:24 | لینک  | 

ديشب سرم درد مي‌كرد. ساعت 8 استومينوفن خوردم. سانس 9-11 شب فرهنگسراي نياوران، فيلم محاكمه- ساخته‌ي ايرج قادري- رو نشون مي‌داد. از صبح اصرار داشتم بريم سينما. توافق شد كه اگه مي‌خواهيم بريم سينما، بريم همين فيلم فرهنگسرا. به نظرم اومد با اين سردردي كه دارم، سينما رفتن بهتر از تو خونه موندنه. رفتيم سينما. سردردم بيشتر شد. آخه كدوم آدم سالمي بعد از ديدن فيلم ايرج قادري بدون سردرد بر‌مي‌گرده كه من برگردم؟!

احساس كردم ساعت 12 خوابم گرفته. اثر قرص بود يا اثر خستگي؟ نمي‌دونم. طبق عادت هميشگي مشغول مطالعه شدم تا چشمام گرم بشه. ولي گرم نشد. بابا با يه ليوان بزرگ شيركاكائو اومد تو اتاق. گفتم:"ميل ندارم. سرم درد مي‌كنه. خودت بخور." پكر شد؛ چون شيركاكائو رو براي ما(من و تو) درست كرده بود. چه باباي مهربوني! ياد مطلب يكي از كتابها افتادم: براي اين‌كه در دوران بارداري، شبها راحت‌تر بخوابيد، پيش از خواب يك ليوان شير داغ بنوشيد. با بي‌اشتهايي تا ته ليوان رو خوردم بلكه بتونم راحت بخوابم. اما مي‌دونستم تا وقتيكه بابا نياد بخوابه و همه جا تاريك نباشه، خوابم نمي‌بره. تو مي‌دوني چرا ما شبها خوب نمي‌خوابيم؟ من كه عقلم به جايي قد نمي‌ده.

گفتم: "نمياي بخوابي؟". شنيدم:" نه. مگه بايد بخوابم؟" فهميدم كه اصرار بي‌مورده. اگه اصرار مي‌كردم دو حالت بيشتر نداشت. يا چراغها خاموش مي‌شد با غُر. يا اينكه حالا‌حالاها چراغها خاموش نمي‌شد.

بلند شدم. رفتم پشت كامپيوتر و شروع به كار كردم تا ساعت 2 نيمه شب. سردردم شديد شده بود. همين‌جوريش راحت نمي‌خوابيدم چه برسه با سردرد. هنوزم سرم درد مي‌كنه. نمي خوام بازم قرص بخورم. پس بايد تحملش كنم. مامانها تحمل كردن رو خوب بلدند.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 10:10 | لینک  | 

واي كه چقدر سنگين شدي، مامانم. ديگه خواب شب رو داري ازم مي‌گيري.

اما چه باك! كه دلخوشم به لحظه‌ي ديدار:

"برخيز دلا كه دل به دلدار دهيم                      جان را به جمال آن خريدار دهيم

اين جان و دل و ديده پي ديدن اوست              جان و دل و ديده را به ديدار دهيم"

                                                                                                             ه.ا.سايه

ماني و باباجي هم ۴-۵ روز ديگه ميان. اگه سروين قلمبه رو ببينن كلي تعجب مي‌كنن. آخه يه دو هفته‌اي ميشه كه حسابي داري خودنمايي مي‌كني. منم تو اين مدت نتونستم براشون عكس بفرستم.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 2:15 | لینک  | 

الان ۳ روزه که هفته‌ی سی و دوم تموم شده. یعنی ما فقط تا ۲ هفته دیگه اجازه داریم که سفر زمینی بریم. فکر می‌کنی بتونیم دو سه روزه بریم شمال؟ امشب باید با بابا صحبت کنم.

آخرین وسایل موردنیاز برای استقبال از تولدت هم خریداری شد، از همون فروشگاهی که خاله مرجان معرفی کرد. توصیه می‌کنم اگه کسی می‌خواد سیسمونی مناسب و به روز تهیه کنه، به فروشگاه سایکِل به آدرس ولیعصر، بالاتر از دکتر بهشتی، شماره ۱۰۳۱ یه سر بزنه. مطمئنم دست خالی برنمی‌گرده. اکثر وسایل مربوط به مارکهای ماکسی.کوزی، سِیفتی.فِرست و رُبا تو این فروشگاه موجوده.

خداییش خاله پونه خوب گفت که به جای سیسمونی، داریم جهیزیه‌ی سروین رو کامل می‌کنیم. انصافاً برای خرید وسایل زندگیمون قبل از ازدواج، اینقدر وقت صرف نکردیم که برای سیسمونیِ خانوم گُلمون. تازه... نمی‌دونی چقدر مانی و خاله پونه( با مشارکت افتخاریِ سمر و آرین)، در تلاشند که برات بهترین چیزا رو از کانادا بگیرن. مامانم! جات بودم زودتر به دنیا می‌اومدم. 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 21:6 | لینک  | 

دیروز مصاحبه دکترا داشتم. اساتید حاضر، همگی (بجز دکتر تارخ) اساتید قبلی خودم بودند (آقایان دکتر آریانژاد، باباخانی، ماکویی، سقایی). خدا رو شکر تا حدودی راضی هستم. حالا متأسفانه دچار تردید شده ام که تحصیل رو ادامه بِدم یا نه! چون حس می کنم هر حرکت من، باعث ایجاد اضطرابی برای پرشنگه و این روال در ادامه تحصیل 5ساله من باعث ایجاد مشکلات حاد در زندگیمون خواهد شد. شاید دلیلش اینه که همیشه من و پرشنگ خودمون رو با هم مقایسه کرده ایم؛ یعنی هر حرکت من باعث حرکتی خواسته یا ناخواسته در پرشنگ و بالعکس بوده. با این وجود دارم تمام تلاشم رو می کنم که پرشنگ هم اگه دوست داره مطالعه کنه و برای امتحان دکترای سال بعد آماده بشه. ولی این خیلی سخته که انسان برای موفقیت خودش تلاش کنه، برای موفقیت دیگری هم تلاش کنه، موفقیت خودش رو در گرو موفقیت دیگری بدونه، ولی باز هم از جانب دیگری به جُرمی ناشناخته و ناگفته محکوم باشه. این موضوع خیلی اذیتم می کنه. این جاست که آدم فکر می کنه حالا که قدر هیچکدام از این اعمال دونسته نمی شه شاید بهتره اصلاً موفقیت نداشته باشه! کاشکی اینقدر نیمه خالی رو نمی دیدیم.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 10:8 | لینک  | 

الان ساعت ۰۰:۵۵ دقيقه است و ساعت ۸:۰۰ مصاحبه دكتراي دانشگاه آزاد دارم. براي همين خوابم نمي بره. ولي تا حدودي خيالم راحته چون تفر اول آزمون كتبي دكتراي علم و صنعت هم شده ام و بهم گفته اند كه به احتمال ۹۹٪ اونجا قبولم. مثل اين كه تا آخر عمر ما بايد استرس آزمون و امتحان رو داشته باشيم. البته از اونجايي كه باباها(شايد مثل مامان ها)  اينقدر بزرگند كه از هيچ چيزي نمي ترسند، من هم حس مي كنم اخيراً ترسم از همه چيز ريخته.

راستي بابايي! زودتر بيا تا ما هم مثل انيس صفحه وبلاگ رو پر از عكسهاي تو كنيم. واقعاً كه هر عكسي مي تونه جاي كلي نوشته رو پر كنه.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 1:5 | لینک  | 

امشب با خانواده‌ي عمو احمد و ماماني غزال رفتيم پارك نياوران. چه ساندويچ كُتلتي خورديم! تو هم بهت چسبيد؟ خداييش خيلي شانس آورديم كه امسال، هوا نسبت به سالهاي پيش خنك‌تره. مگه قبلاً مي‌شد اواسط مرداد، تو اوج گرما، رفت و تو پارك نشست؟! بابا افشين باز هم زمزمه مي‌كرد كه اينا همه از بركت وجود سروينه. چرا اينقدر بابا افشين تحويلت مي‌گيره؟! بلا خانوم! هنوز نيومده جاتو تو دل بابا باز كردي‌آ.
نوشته شده توسط مامان در ساعت 0:48 | لینک  | 

مامان جان! دیدی بالاخره این کلاسهای لعنتی آموزشگاه هم تموم شد؟ می‌دونم جلسه‌ي آخر خيلي اذيت شدي چون از صبح زود تا ساعت ۵ كه برم سر كلاس، بي‌وقفه مطالعه مي‌كردم. آخه... قرار بود درس دو جلسه رو تو يك جلسه بدم و قالِشو بكنم.  

روتختي و ملحفه‌ات هم مباركه. از لايكو گرفتيم، جنس مرغوب و قيمت بسيار مناسب. طبق معمول هم رو شانس بودي، حراج بود. بابا افشين كه ميگه اين سروين خانوم ما خيلي خوش‌قدمه. آره؟

نوشته شده توسط مامان در ساعت 23:57 | لینک  | 

تا همین پارسال همه اش اصرار داشتم که روز پدر روز مرد هم هست. ولی حالا دیگه مهم نیست. مهم اینه که به لطف وجود سروین گلم، از حالا به بعد روز من هم هست.

 

 

از راست به چپ: هديه‌ي مامان و سروين- هديه‌ي خاله پرستو

مكان: رستوران لاپيدوس

نوشته شده توسط بابا در ساعت 19:34 | لینک  | 

كتاب "خط تیره، آیلین" نوشته "ماه منیر کهباسی" رو دیگه دارم تموم می‌کنم. اولش نمی‌تونستم خوب باهاش کنار بیام اما حالا ازش خوشم اومده. تصویر یه زن افسرده و بی‌هدف رو  توش دیدم که مثل خیلی از اطرافیانمون فقط به فکر رسیدگی به آدمهای ناتوان دور و برشه و اصلاً برای خودش زندگی نمی‌کنه. فکر می‌کنه چون نمی‌تونه بچه‌دار بشه، پس دیگه بودنش با نبودنش فرقی نمی‌کنه و فقط روزهاشو بی‌نتیجه سپری می‌کنه. یه حس ناتوانی و گریز از خود در تمام جملاتی که از زبان این زن-  مهری- نوشته شده، به چشم می‌خوره. این حس ناتوانی از کجا نشأت می‌گیره؟ کاملاً شخصیه؟ یا اینکه جامعه ما به زنانی که نمی‌تونن بچه دار بشن،  این حس رو تحمیل می‌کنه؟ من این دردِ ناتوانی و سرخوردگی رو تو خیلی از زنان ایرانیِ بدون فرزند، دیده‌ام.

سروینم! می‌دونم که هر جای کتاب، از دستِ مهریِ وانهاده، عصبی می‌شدم تو هم با من همدردی می‌کردی. دختر شجاع من، می‌خواد بیاد به جنگ زندگی و از آدمای بی‌اراده اصلاً خوشش نمیاد. 

 

 

راستی...ممنون از همه دوستاني كه به وبلاگمون سر مي‌زنين. كلي بهمون انرژي می‌دين. 

از خاله پرستو هم خیلی خیلی ممنون که باعث و بانی راه‌اندازی وبلاگ شد. سروینم! برای خاله یه بوس آبدار بفرست.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 14:51 | لینک  | 

در سه مقطع تحصیلی دانشگاه رفتم، تشکیل خانواده دادم، چند سال زندگی مشترک داشتم و ... ولی هیچ وقت به اندازه الان که دارم بابا می شم احساس بزرگی نکردم. چون از بچگی همیشه بزرگترین موجود زندگیم بابا بود. بیشترین قدرت، بلندترین قد، کلفت ترین بازو، براقترین کله، بزرگترین شکم و... همیشه مال بابام بود. سروین عزیزم از این که این حس قشنگ رو برام ایجاد کردی ممنونم. امیدوارم حداقل توی بچگیت بتونم مایه افتخارت باشم.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 10:53 | لینک  | 

قربون دخترم بشم که وزنش بیش از متوسطه. الان یه دختر يك كيلو و نيمي دارم که تازه ۳۰ هفته اشه. مامانم! دکتر کلی ازت راضیه. حيف كه بابا نيومده بود مطب تا با هم از شنيدن سلامتي‌ات شاد بشيم. خودم تنهايي حالشو بردم.البته، بچه‌ي بابا افشين بايد هيكلي‌تر از اين حرفا بشه. بجُنب كه خيلي وقت نداريم.

راستي.... ديدي چه‌قدر بد شد كه ايران از دور مسابقات آسيايي فوتبال حذف شد!!

نوشته شده توسط مامان در ساعت 0:0 | لینک  |