تبليغاتX
سروین
سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

یکشنبه نیمه های شب؛

ساعت۱:۴۷  : "دعا کن. دردش شروع شده."

ساعت ۳:۱۴  : "دردم شروع شده . کیسه آب همین الان پاره شد."

ساعت: ۳:۵۴ : "هر دو دقیه یک بار درد دارم."

جملات فوق پیام های کوتاهی بود که مرتب از جانب مامان پرشنگ برام فرستاده می شد و من هم سعی در تسکینش داشتم.

آخه روز جمعه حال مامان پرشنگ خوب نبود و حس می کرد که موقع فارغ شدنشه. تا این که ساعت 12:00 تصمیم گرفتیم با مانی بریم بیمارستان برای چک کردن وضعیت؛ ولی خیلی مطمئن نبودیم. وقتی رسیدیم، بستری شد و متاسفانه ما هم اجازه نداشتیم حتی قبل از زایمان در کنارش باشیم چون طبق معمول ادای کشورهای پیشرفته رو (از جمله بیمارستان مدرن) در میاریم ولی هیچ بستری برای اش (از جمله حضور  پدر در کنار مادر برای قوت قلب) تدارک نمی بینیم. خلاصه من و مانی بعد از کلی رفت و اومد و استرس موفق شدیم خبردار بشیم که مامان ساعت6:40 به صورت کاملا طبیعی فارغ شده. بگذریم از این که بعضی وقت ها صدای فریاد مامان رو می شنیدیم. موهای تنمون راست می شد.

وقتی حدود ساعت 8:00  داشتند به بخش منتقلت می کردند، من و مانی دنبالت می دویدیم تا روی ماهت رو ببینیم. جالب این جا بود که بین بچه های دیگه تنها تو چشمهات کاملا باز بود و دو پرستار حمل کننده تون هم راجع به این موضوع حرف می زند. چند دقیقه بعد مامان رو صحیح و سالم به بخش منتقل کردند و تو رو هم برای شیرخوردن آوردند. حالا نخور، کی بخور ....

ملاقاتها از ساعت15:00 تا 17:00 بود. تقریبا همه اومدند. عمو احمد و زن عمو سودابه و فرزام و بعد از اونها خاله ساناز صبح اومدند ملاقاتت و کلی از قیافه قشنگت حال کردند. بعد از ظهر هم اول باباجی و آسیه و سارا، بعد از اونها، باباجی دیگر (بابای من) ومامانی و خاله ژیلا اومدند. سپس، خاله منیر، سمانه، خاله نانا خاله نیلوفر، خاله ژاله و رژین و رومینا اومدند و رفتند و هیچ کدوم موفق به دیدین چشمهای باز خوشگلت نشدند. (امیدوارم کسی رو از قلم نینداخته باشم.)

الان هم که دارم مطلب می نویسم، مانی پیش مامان پرشنگه و مراقبتونه. (خیلی خسته است چون دوتایی دیشب بدون پلک زدن، مملو از استرس بودیم.) فردا هم قراره که صبح بیام دنبالتون و اگه مشکلی وجود نداشته باشه، ترخیصتون کنم.

بابایی هیچ می دونی خدا تا اینجا خواسته همه کارهات رو ردیف کنه! مثلا از آن جا که قرار بود مهرماه به دنیا بیایی، داشتیم سعی می کردیم شناسنامه ات رو برای شهریور صادر کنیم، که خودت آخرین روز شهریور به دنیا اومدی. دیگه این که مامان پرشنگ دوست داشت طبیعی فارغ بشه، که با وجود این که کمتر کسی احتمالشو می داد، این طور شد و ...

خلاصه بابایی خیلی خوش قدمی امیدوارم همیشه مثل مامان فداکارت موفق باشی.

راستی امروز موقع جابه جا کردن، خطر از بیخ گوش مامان پرشنگ گذشت. خدا رو شکر به خیر گذشت. اصلا هم دوست ندارم خاطره اش رو برای خودم یادآوری کنم.

به امید دیدارتون تا فردا برای ترخیص.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 21:40 | لینک  | 

"همه چیز از نظر زایمان طبیعی عالیه و به احتمال ۹۰ درصد تا روز شنبه ۷ مهر ماه ، یعنی ۴ روز زودتر از روزی که منتظرش بودیم، دردتون می گیره. اگه تا اون روز زایمان اتفاق نیفتاد، حتماً  برای معاینه به مطب مراجعه کنید." این جملات رو دکتر با تعجب خاصی برام توضیح می داد، چون انتظار نداشت وضعیت جوری باشه که هیچ بهانه ای برای وادار کردن من به سزاریَن نداشته باشه. همه ی دکترها تو ایران، این روزا ترجیح میدن به هر بهانه ای که شده زایمان سزاریَن داشته باشند. هم استرسش کمتره، هم وقت کمتری ازشون می گیره و هم اینکه دو برابر پول به جیب می زنن. اگه زایمان من طبیعی بشه، شاید بدبینیم نسبت به دکترهای زنان و زایمان کمتر بشه ولی فعلاً که حسابی ازشون شاکیم.  

سروین خانوم! حقّا که بچه ی باباتی. فکر نمی کردم اینقدر زود نشون بِدی که عجولی. فعلاً یک-هیچ به نفع بابا. البته اگه موقع زایمان دختر خوبی باشی و اذیت نکنی، معلوم می شه مثل مامانت بی آزار و اذیتی. اونوقت می تونیم یک-یک مساوی حساب کنیم. ؛)

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 12:25 | لینک  | 

انگار همين ديروز بود... انگار نه انگار كه ۹ سال گذشته.

سروينم! ۲۲ شهريور ۱۳۷۷ حدود ساعت ۱۱ صبح براي اولين بار از يك فاصله‌ي يك متري، با بابا هم‌كلام شدم و پيشنهادش رو براي آشنايي بيشتر شنيدم. اونم تو چه موقعيتي؛ تو محوطه‌ي دانشكده صنايع، روز انتخاب واحد و زماني كه حتي جزوه گرفتن و راجع به درس از همديگه سؤال پرسيدن، بزرگترين جرم محسوب مي‌شدو سريعاً اخطار از ساختمان ۱۵ خرداد(نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه) رو به همراه داشت. اولش صحبت از يك دوستي ساده‌ي دانشجويي بود و بيشتر حرفهامون حول و حوش درسهاي ترم آخرِ من و درسهاي آمادگي براي كنكور فوق ليسانسِ بابا بود. هيچ‌كدوممون در اون روز، ۲۲ شهريور سال ۱۳۷۷ رو ميگم، فكر نمي‌كرديم دوستي‌امون به جايي برسه كه پس از ۹ سال، در چنين روزي، ثانيه‌شماري بكنيم براي ديدن دختر عزيزمون.

الان كه خوب فكر مي‌كنم ، مي‌بينم كه بابا افشينِ امروز همون دوست عزيز و مهربونِ 9 سالِ پيشه. هنوزم خيلي زود جوش مي‌ياره و غرغر مي‌كنه(كه البته چاره‌اش فقط ورزشه)، عجوله، از صميم قلب و با خلوص نيت محبت مي‌كنه، مي تونه ساعتها هيچ حرفي نزنه و با دقت خاصي به حرفهاي من گوش بده و دلداريم بده و مهم‌تر از همه، خانواده و روابط خانوادگي براش در اولويته. البته يه تفاوتهايي هم كرده: يه كمي موهاش سفيدتر شده، يه كمي منطقي‌تر شده، ديگه فيلم ديدن براش عذاب نيست بلكه با علاقه‌ي خاصي پيشنهاد ميده كه فيلم ببينيم اونم چه فيلمهايي!! فيلمهاي استنلي كوبريكِ عزيز و ...تازگيها كمدش از كمد آقاي ووپي مرتب‌تر شده.

من و بابا افشين، قيل از اينكه زن و شوهر يا مامان و باباي سروين يا همكار باشيم،  دو تا دوست خوبيم كه هيچ وقت همديگه رو تنها نمي‌ذاريم. و اين بزرگترين دستاورد روز 22 شهريور 1377 است. اين روز مباركمون باشه.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 0:51 | لینک  | 

پریشب داشتیم کباب می خوردیم. یاد نون زیرش افتادم. کم کم داره دلمون براش تنگ می شه. فقط با امید موفقیتش خودمون رو دلداری می دیم. به امید روزی که موفقیتهاش رو تو ایران به کار بگیره.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 11:52 | لینک  | 

۱- از همون روزایی که خاله پرستو پیگیری می‌کرد که حتماً یه وبلاگ باز کنم، نگران این بودم که نکنه یه روزی نتونم مطلب بنویسم یا جواب خوانندگان وبلاگ رو بدم. متاسفانه وقتی آدم حوصله نداشته باشه، داشتن وبلاگ براش میشه عذاب وجدان و مایه‌ی شرمندگی.

۲- بالاخره خاله پرستو هم مثل خیلی از اطرافیان و دوستان خوب و نازنینمون ترکِ دیار کرد و رفت. امروز احساس کردم به زودی جای یه چیزی توی دلم خالی می‌شه؛ این که هفته‌ای یکی دو بار با پَپَری می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و بیشتر وقتا صدای خنده‌امون خونه رو برمی‌داشت. می‌دونم که مثل همیشه خاله پرستو اونقدر موفق برمی‌گرده که مایه‌ی افتخار خانواده می‌شه. همین، شارژم می‌کنه و منتظر می‌شم تا هر چه زودتر دوباره ببینمش.

۳- سروین خانوم هم خوشبختانه در بهترین وضعیت ممکن قرار داره. مامانم! تو هم داری کمک می‌کنی که زایمان، طبیعی انجام بشه. ۲۵ شهریور دکتر به طور قطع مشخص می‌کنه که می‌شه طبیعی به دنیا بیای یا نه.

۴- نزدیک به یک هفته است که راحت‌ترم روی مبل هال با یک زاویه ی ۴۵ درجه بخوابم. امان از ترش‌کردن‌های نیمه‌شب و دستشویی رفتن‌های پی در پی.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 23:30 | لینک  | 

اين آزمايش توكسو كه بايد تو هفته‌ي سي و پنجم انجام بشه من رو خيلي نگران كرده. قرار بود نتيجه‌ي اون ، شنبه آماده باشه؛ منتها از آزمايشگاه تماس گرفتند و گفتند كه نتيجه‌ي تست توكسو كمي خارج از رِنج نرماله و بايد مجدداً روش آزمايش بشه. امروز ساعت 4تا 7 نتيجه‌ي آزمايش رو ميدن. اميدوارم مثل دفعات قبل هيچ مشكلي وجود نداشته باشه و اين 5 هفته‌ي آخر هم به‌سلامتي بگذره.

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 8:58 | لینک  | 

امروز يكي از روزهاي شاد زندگيه. قراره كه دختر خاله‌ سمانه با يه آقاي موقر و خوشرو عقد كنه. اما نمي‌دونم چرا اسم مراسمشون بله‌برونه!! مراسم تو حياط خونمونه و الان هم دخترخاله هاي ديگه مشغول رايت كردن يه سي‌دي شاد براي رقص‌ در قسمت زنانه‌اند. ما كه با دخترخاله‌ها و دختر دايي‌ها خوش مي‌گذرونيم، بيچاره بابا افشين كه تو قسمت مردونه تنهاست.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 10:39 | لینک  | 

امشب هم مثل يك شب درميون‌هاي قبل، نوبت پياده روي دوران بارداري بود. هر وقت با هم براي پياده‌روي بيرون مي‌ريم، مامان پرشنگ هوس يه خوراكي پركالري مي‌كنه.(يه روزهايي بستني، اون هم از نوع آيس پك ويژه، يه روزهايي پيتزا و ...) البته مشكل اينجاست كه من هم مجبور هستم كه از همون خوراكي تناول كنم. وگرنه مامان ناراحت مي‌شه. خلاصه مجبورم به حجم ورزش روزانه اضافه كنم تا وزنم مثل مامان بالا نره. البته بايد بگم كه خدا رو شكر مامان خيلي وضعيتش خوبه و اصلا معلوم نيست كه تو ماهِ نهم هست. هم تر و فرز هست و هم حجم شكمش كوچيكه. فكر كنم دليلش ورزش‌كار بودنشه. خلاصه خونه پر شده از كالري‌زاهايي از جمله انواع شكلات و تنقلات كه وسوسه برانگيزه. الان اعلام مي‌كنم كه وزنم ۹۲ كيلو هست، تا مراقب باشم وزنم بالا نره.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 0:32 | لینک  | 

داريم يه كتاب حل‌المسايل اقتصاد مهندسي براي چاپ در انتشارات دانشگاه اميركبير آماده مي‌كنيم و حسابي سرمون شلوغه. يه كمي هم امروز احساس سرماخوردگي دارم كه خدا به خير كنه با اين همه كار.

خاله پرستو هم باز تو اين شلوغيِ كار و گرفتاري، يه كتاب بهم معرفي كرد كه از بس قلم نويسنده خوب و گيرا بود، نمي‌تونستم ازش دل بكنم و به كارم بچسبم. اصلاً اسم كتاب هم گيراست: "دكتر نون، زنش را بيشتر از دكتر مصدق دوست دارد." بابا افشين باز از دستم عصبانيه؛ چون طبق عادت هميشگي، كار ضروريِ ويرايش كتاب رو گذاشتم كنار و يه بند دارم كتاب مي‌خونم و فيلم مي‌بينم و غُر مي‌زنم كه بريم بيرون. هميشه كار رو بايد روزاي آخر انجام بدم. انگار اينجوري لذتش بيشتره.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 2:6 | لینک  |