سروین

سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

برنامه ی جدید زندگی

فعلاْ از این هفته قرار شده شنبه و دوشنبه شب، من و تو، خونه ی مانی و باباجی(مامان و بابای من) بخوابیم تا بابا افشین بتونه شب رو خوب بخوابه. یکشنبه و سه شنبه روزهایی است که بابا باید بره دانشگاه پرند. راه طولانیه و اگه خوب نخوابه، رانندگی خطرناک می شه.

از این هفته قرار شده بابا افشین روزهای شنبه و دوشنبه، یعنی روزهایی که باید بره دانشگاه علم و صنعت، تا هر وقت که می تونه دانشگاه بمونه و درس بخونه. دیروز بابا می گفت که می خواد چهارشنبه ها رو هم بره علم و صنعت تا بیشتر به درسهاش برسه. مثل اینکه من و تو نمی ذاریم بابا درس بخونه

به اصرار بابا افشین قرار شده از اول آبان، سه شنبه ی این هفته، من هم شروع کنم به درس خوندن. روزی دو ساعت تا ۱۵ بهمن، یعنی ۱۵ روز مونده به آزمون دکترای دانشگاه  آزاد. روزی ۲ ساعت... روزی ۲ ساعت کافیه؟ نمی دونم. فقط اینو می دونم که باید اول از همه مانی موافق باشه؛ چون نیازه که روزی ۲ ساعت، شایدم بیشتر، زحمت مراقبت از تو رو بکشه. اگه مامان ای به این مهربونی نداشتم و شغلم تدریس در دانشگاه نبود، هیچوقت در این شرایط به فکر ادامه تحصیل نمی افتادم. یادش به خیر که سه چهار سال پیش چقدر دلم می خواست ادامه تحصیل بدم و چقدر شراط زندگی برای این کار مهیا بود، ولی نشد که نشد. باید چند روزی رو با این برنامه پیش برم ببینم از پسش بر میام.

بابا افشین میگه: "هر وقت که کاری رو خواستی انجام بدی، بی برو و برگرد به بهترین شکل انجامش داده ای، پس بخواه که درس بخونی و به نتیجه اش امیدوار باش. مطمئن باش که موفق می شی." و مانی مهربون هم روزی نیست که به درس خوندن تشویقم نکنه.

حالا با این برنامه ای که قرار شده اجرا بشه، من می تونم امیدوار باشم که موفق می شم؟ می تونم؟ می تونم؟... نمی دونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 15:2  توسط مامان  | 

بچه داری

مثل اینکه در منطقه ی جغرافیایی ایران، بچه داری ادامه ی خانه داری است. مسئولیت آن با مادر است و پدر، اگر پدر نمونه ای باشد، به مادر در انجام وظایفش کمک می کند. شنیده شده است که در اروپا سه سال مرخصی برای نگهداری بچه، به مادر یا به پدر می دهند؛ یعنی خارج از منطقه جغرافیایی ایران، پدرهایی هم وجود دارند که تربیت فرزند را بر عهده می گیرند.

توضیح اینکه بابا افشین ما از اون پدرهای نمونه است؛ چون علاوه بر اینکه به نگهداری سروین خانوم(خصوصاً شب تا صبح) کمک می کنه، برای مامانِ سروین هم  روزانه  آب میوه و شیر موز (و هر آنچه به افزایش شیر کمک کنه) درست می کنه. اما هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که بتونه یک روز با سروین تنها تو خونه بمونه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 23:0  توسط مامان  | 

سرو در غزلیات صائب

عقده‌ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو

عقده‌ای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو

 

زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو

محو نتوان ساختن از صفحه‌ی خاطر مرا

 

مصرع برجسته‌ی باغ و بهارم همچو سرو

خاطر آزاده‌ی من فارغ است از انقلاب

 

دربهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو

تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است

 

گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو

آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان

 

بر میان صد حلقه‌ی زنار دارم همچو سرو

خجلت روی زمین از سنگ طفلان می‌کشم

 

بس که از بی‌حاصلیها شرمسارم همچو سرو

میوه‌ی من جز گزیدنهای پشت دست نیست

 

منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو

کوه را از پا درآرد تنگدستیها و من

 

سال‌هاشد خویش را بر پای دارم همچو سرو

نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب

 

ورنه از دل شیشه‌ها در بارم دارم همچو سرو

بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم

 

سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو

با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم

 

صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو

برگرفته از سایت ری را

پ.ن. ممنون از فرناز عزیز که این سایت رو بهم معرفی کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 18:55  توسط مامان  | 

بیست و دو روز گذشت

۱- روزها داره مثل باد می گذره و سروین گلِ من هم هی داره بزرگتر می شه. اما... چرا کارهای شخصیم، همون کارهایی که تا قبل از زایمان با علاقه انجام می دادم رو گذاشته ام کنار؟ تنبل شده ام یا بی حوصله یا هر دو؟ دلم تنگ شده برای درس خواندن، نه درس خواندن سَرسَری...نه... از اون درس خواندنهای عمیق و چند ساعته که بعدش آدم رو حسابی سرِ کِیف میاره. من همیشه از درس خواندن لذت برده ام ولی ... نمی دونم چرا این بیست روز به بهانه ی پرستاری از سروینم، از درس خواندن فرار می کنم. باید زودتر با خودم کنار بیام. اینطوری نمی شه.

۲- روز چهارشنبه، هجدهم مهر بود که بالاخره موفق شدیم یه دکتر اطفال خوب نزدیک خونمون پیدا کنیم. از خونمون تا دارآباد، بیشتر از 10 دقیقه راه نیست. 20 دقیقه رفت و برگشت و نیم ساعت در مطب دکتر، کل زمانی بود که برای اولین بار خانواده ی سه نفره امون بیرون از خونه سر می کرد. من و تو روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم، تو در آغوش من و کَریِرت هم کنارم. خیلی بامزه بود وقتی که می خواستیم وارد شهرکمون بشیم، نگهبان فکر کرد که بابا افشین راننده ی آژانسه و می خواست جلومون رو بگیره. اگه بابا افشین کَریِرت رو به کمربند صندلی جلوی ماشین ببنده دیگه از این مشکلات پیش نمیاد.

 ۳- مامان جان! سروینم! می خواهم یه توصیه ی مهم  بکنم: سعی کن قبل اینکه ازت طلب محبت کنند، محبتت رو بذل و بخشش نکنی؛چون که بعدش حسابی پشیمون می شی. هر وقت هم به کسی محبت کردی و احساس کردی طرف مقابلت محبتت رو درک نکرده، همون موقع به زبان بیار و بهش بگو؛ چون که بعداً عُقده می شه تو گلوت و اگه هم یه روزی بخواهی مطرحش کنی، باورت نمی کنه(البته حق داره ها. چون یادش نمیاد دیگه) 

۴- تا اینجای کار، مادر شدن برام معنی وقف شدن رو داره اما از نوع عاشقانه اش. من یک بار عاشقی رو با تمام وجودم حس کرده ام، اما عشق به سروین از جنس دیگه ایه. حسّم بهم می گه بالاتر از این عشق در دنیا وجود نداره، آخه خیلی خالص و بی منظوره.

۵- به توصیه ی همه ی دوستان گوش کردم و به تلاشم برای افزایش شیرم ادامه دادم. توصیه ها، زیادی موثر واقع شده چون مجبورم در فاصله ی شیرخوردنهای سروین، مقداری از شیر رو هم بدوشم و برای روز مبادا ذخیره کنم. راستی.. شیردوش برقی خریدم. می گن شبیه مک زدن بچه است و خیلی شیر دوشیدن رو راحت می کنه. با اینکه مارک معروفیه(نوک) اما ما که ازش خیری ندیدیم.

۶- یه ذره لُپ درآوردی، مامانم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 21:51  توسط مامان  | 

...

این روزا بزرگترین نگرانیم اینه که شیرم برات کافی نباشه. امشب برای دومین بار تنم لرزید. چون تو کامل سیر نمی شدی و دائم گریه می کردی. من خیلی اصرار دارم که فقط از شیر مادر تغذیه کنی بنابراین گوش به حرف بزرگترها می دم و فعلاً به چاق شدن فکر نمی کنم.

پ.ن.: تا امروز دو بار، هر بار یک ساعت با استاد برزگ- بابا افشین- ورزش کرده ام. پس اگه ورزش کردن رو ادامه بدم، می تونم مایعات شیرساز بیشتری بخورم و اصلاً نگران چاقی نباشم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1:24  توسط مامان  | 

نام سروین در فهرست سازمان ثبت احوال به چه معنی است؟

بنابر اطلاعات موجود در سایت سازمان ثبت احوال:

سَروين/sarvin/    

۱-(در قديم) شبيه سَرو؛ 2-(در كردي) روسري و چارقد.

 فراواني نامگذاري: (1310)

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 0:54  توسط مامان  | 

اولین پیاده روی بعد از زایمان

دیروز طَرَفای ساعت 5 بعدازظهر، برای اولین بار بعد از زایمان رفتم پیاده روی. چقدر هوا برای قدم زدن مطبوع شده. با یه تی شرت و مانتو، سردم شده بود. دلم می خواست تنهای تنها برم بیرون تا بهم ثابت بشه دیگه می تونم تنهایی جایی برم. بزرگترین مشکل من در ماهِ نهم حاملگی، این بود که هر کاری می خواستم بکنم باید از یکی کمک می خواستم و نمی دونی چقدر این کار برام سخت بود. اما ... عزیزِ مامان، تنهایی قدم زدن اونقدرها هم که فکر می کردم بهم نچسبید چون که جای تو بدجوری برام خالی بود. نُه ماه، هر جا که می رفتم تو باهام بودی و دائم باهات حرف می زدم و برات آوازها می خوندم. کل یک ساعتی که رفتم تا سر خیابون و به مغازه های بازار صدف و صاحبقرانیه سر زدم، دلم پیش تو بود و اگه بخوام راستشو بگم، خیلی ناراحت شده بودم که بابا افشین رو هم تو خونه تنها گذاشتم و بهش نگفتم که باهام بیاد. بابا می دونه که وقتی بهش نمی گم باهام بیاد، معنی اش اینه که دلم می خواد تنها باشم. یه کمی هم فکر می کنم نگران حالم بود. آخه هنوز رو به راهِ کامل نشده ام.

من یه عادت خوب دارم، اینکه هر وقت می رم پاساژ صاحبقرانیه، یه سری هم به کتابفروشی گفتگو می زنم. پیش خودم گفتم بد نیست اگه بتونم در قسمت کتابهای کودک،کتابی درباره ی لالایی پیدا کنم. آخه موقع خواباندن تو کلی جفنگیات رو با یه آهنگ فاجعه برات می خونم، جوری که هر کس پیشم باشه صداش در میاد که: تو رو خدا میشه یه چیز دیگه بخونی. همینطور که مشغول صحبت با خانم فروشنده بودم و ازش راهنمایی می خواستم، یه اطلاعیه روی دیوار نظرم رو جلب کرد:

«مطالعه ی این کتاب برای کسانی که چشم انتظار فرزندی هستند و والدینی که کودکان کمتر از شش سال دارند، جزء بایدهاست و خواندن آن را به تمام والدین امروز و پدران و مادران آینده توصیه می کنم.»

زیر این مطلب، امضای دکتر محمد ولی سهامی رو دیدم و در کنارش یه تصویر از جلد کتاب با عنوان «مادرِ کافی»، نوشته ی «جی. اُ. فارست» ترجمه ی «دکتر مهبد ابراهیمی» زیر نظر «دکتر محمد ولی سهامی». با توجه به شناختی که از کتابهای دکتر سهامی داشتم و جاذبه ای که عنوان کتاب برام داشت، بدون هیچ تأملی کتاب رو خریدم و با سه تا شاخه رُز لیمویی رنگ اومدم خونه.

دارم سعی می کنم در فرصتهایی که تو خوابی و خودمم خوابم نمی یاد، این کتاب رو بخونم. همین چند صفحه ای که تا الان خوندم، کلی برام آموزنده بوده. به بابا افشین هم توصیه می کنم یه سری به این کتاب بزنه. در واقع، مطالب کتاب، هم برای مامان ها و هم برای باباها مفید و آموزنده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 17:3  توسط مامان  | 

کم خوابی

هیچ وقت فکر نمی کردم یه آدم بتونه بعد از تحمل شش- هفت ساعت درد زایمان، 6 شبانه روز رو با 4 ساعت خواب بگذرونه، شب هفتم رو اصلاً نخوابه و الان توان فکر کردن و نوشتن رو داشته باشه. مامانم! عشق به تو باعث شده این ناممکنِ ذهنیِ من، شکل واقعی به خودش بگیره. با تولد تو خیلی چیزای دیگه هم بهم ثابت شده. از جمله اینکه:

1-     اگه بخوام، «می تونم هر ناممکنی رو ممکن کنم» و این عبارت دیگه برام حکم یه شعار رو نداره.

2-   انرژی مثبت و نقش آن در تغییر سرنوشت(یا شانس یا اقبال، ... یا هر چه که اسمشو بذاریم)می تونه واقعیت داشته باشه؛ چون من با تمام وجود می خواستم که شهریور ماه به دنیا بیای تا مشکل نیمه ی دومی بودن برای رفتن به مدرسه رو نداشته باشی، با تمام وجود می خواستم که طبیعی زایمان کنم و با تمام وجود می خواستم که زایمانم نیمه شب باشه تا با سزازینی ها تداخل نکنه. همه ی این خواستنها به وقوع پیوست و من رو به قبول نقش اراده و توان انسان در تعیین سرنوشت متقاعدتر کرد.

این کم خوابی ها و خستگی های پشت هم نمی ذاره بیشتر از این تمرکز داشته باشم تا بنویسم. به زودی تمام احساسم رو از زایمان طبیعی و تجربه ی قشنگی که از اولین به آغوش گرفتنت داشتم، می نویسم. الان داره صدای گریه ات می آد و مانی(مامانِ مامان) داره تلاش می کنه که تو رو توی نی نی لای لای ساکت کنه تا بخوابی. عجب دختر سرتق و بد قِلِقی هستی!!! شدیداً امیدوارم که بعد از 40 روزه گی، آروم تر بشی تا حداقل بتونیم شبی 6 ساعت بخوابیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 1:41  توسط مامان  | 

تشکر...تشکر

یه عالمه بوس از طرف خانواده ی سه نفره امون برای تمام دوستان عزیزی که کامنت گذاشتند و خوشحالمون کردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 1:1  توسط مامان  |