تبليغاتX
سروین
سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

سه روز بود که تلفن قطع بود و دست ما هم از اینترنت کوتاه. به زودی، تصاویر جدیدی در مورد رفع ابهام های پست قبلی رونمایی می شود.

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 1:35 | لینک  | 

بابایی! از شب تولدت تا حالا (۵۳روزه) نتونستم برات مطلب بنویسم. آخه سرم خیلی شلوغه. درسهام سنگین شده. امروزه بحث اکثر محافل، شباهت تو به موجودات مختلفه. برای اینکه خیال همه راحت بشه تصمیم گرفتم عکس زیر رو روی وبلاگت بگذارم. خیلی شیرین شدی. داری به مرحله ای که می گن دختر باعث خر کردن باباش می شه، نزدیک می شیم.

سروین در ۴۵روزگی، بابای سروین در ۷۶روزگی

 

نوشته شده توسط بابا در ساعت 22:51 | لینک  | 

۱- شدیداً دارم تلاش می کنم مطابق برنامه، درسم رو بخونم و تا الان خوشبختانه موفق بوده ام. طبیعیه که کمتر بتونم وبلاگ رو  به روز کنم.

۲- دوست گلی دارم که مدتی بود ازش کمتر خبر داشتم. حالا که هر دوتامون وبلاگ داریم، بازهم می تونیم به یاد دوران قشنگ دانشگاه، بیشتر به هم سر بزنیم. نونا! یادش به خیر که چقدر می اومدیم خونتون تا به هوای انجام پروژه های درسی، دور هم باشیم و خوش بگذرونیم. پروژه ی آنالیز تصمیم گیری یادته؟ یه شب تا صبح براش وقت گذاشتیم و آخرش ۱۲ شدیم. وقتی اعتراض کردیم که این نمره حقمون نبود، یادته چی جواب شنیدیم؟ دکتر سیروسِ خوش تیپ، با پوزخند بهمون گفت:"خودتون مقدمه ی پروژه رو بخونین، ببینین چیزی ازش سر در میارین؟". انصافاً مقدمه ی بی سر و ته ای بود که تو در خواب و بیداری نوشته بودی. بهتر از این هم نمی شد بشه.  وقتی همه مون(یه گروه چهار نفره بودیم. نه؟) برای نوشتن مقدمه جا زدیم، تو با شجاعت قبول کردی که ساعت چهار صبح، مقدمه رو بنویسی و ... بایدم اون پوزخند و نمره ی ۱۲ نصیبمون می شد. دوست گلم! تو همیشه، اعتماد به نفسِ گروه بودی و قوت قلب. برای خودت و آرش و پسر خوشرویتون بهترینها رو آرزو می کنم.

۳- سروین، برنامه ی شبش نظم بیشتری پیدا کرده. معمولاً از ساعت ۱ تا ۶ صبح می خوابه و به مامانش اجازه می ده پنج ساعت پشت هم رو بخوابه. آخ که چقدر دلم لَک زده برای خواب هشت ساعته ی شب!!

۴- روز به روز شیرین تر می شه این دخترکم. یه وقتهایی حس می کنم نباید لحظه ای از زندگی با سروین رو از دست بدم. لبخندهاش به آدم روح دوباره می ده. اینو پای تلفن به پرستو هم گفتم. 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 2:17 | لینک  | 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 20:53 | لینک  | 

هفته ای که گذشت، از اون هفته های طلاییِ زندگی بود. از این هفته های طلایی، در خانواده ی ما، سالی ۳ یا ۴ بار با اومدن دایی حسین پیش میاد. تو، اولین باری بود که هفته ی طلایی در زندگی ات می دیدی. برات حتماً جالب بوده  که کل خانواده ی ۱۵-۲۰ نفری که حالا با اومدن دامادهای جدید و نوه ی تازه-متولد، تعدادشون بیشتر هم شده، یک هفته، از صبحانه تا شام رو سرخوش و شاد دور هم جمع می شن و میگن و می خندن. خوشحالم که در همین یک هفته، تونستی با دایی ارتباط بگیری و در دلش جا کنی. هر روز، روزی چند بار، مثل یه پیشی لَم می دادی تو بغلش و گه گاه یه لبخندی می زدی. اونقدر دلربایی کردی که دایی موقع رفتن، بوست کرد و گفت: "فردا رو چکار کنم که تو نیستی. دلم برات تنگ می شه خانوم."

پَپَری جونم! جات حسابی خالی بود. این دفعه که نبودی، دایی حسین راحت تر در اتاقش استراحت می کرد؛ چون نبودی تا با هم بلند بلند بخندیم و دایی بگه که: "موقع خواب، هیچی منو اذیت نمی کنه، الّا صدای پرشنگ و پرستو." تو باید باشی تا بتونیم ژ-بازی کنیم و دیسکو راه بندازیم.

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 19:46 | لینک  | 

خیلی نافُرم خوابیده بودی و می ترسیدیم که بیفتی. اما از طرفی هیچ کس دلش نمی اومد تکونت بده. داشتی با علاقه ی خاصی آستینت رو مک می زدی. چه ملچ و مُلوچی راه انداخته بودی!!!

منتظر بودم که بالاخره یا انگشتی بشی یا آستین خور. تا حالا مقاومت کرده ام و بهت پستونک نداده ام. چون خودم تا ۲ سالگی  انگشت خور بودم، خیلی دوست دارم که تو رو هم نی نی انگشتی کنم ولی مثل این که پارچه از انگشت خوشمزه تره. بچه ی حلال زاده به خاله اش می ره!!

نوشته شده توسط مامان در ساعت 0:49 | لینک  | 

دختر قشنگم! دیروز یک ماهه شدی. یک ماه، زندگی در این دنیا رو نفس کشیدی و ما هم یک ماه، در کنار تو بودن رو زندگی کردیم. ممنونیم عزیزم که زیبایی، شادی و ترنم رو در این یک ماه به ما هدیه دادی، ممنونیم ... و سبد سبد عشق و امید رو به یک ماهگیت تقدیم می کنیم که وُسعمون بیش از این نیست.

دست کوچولوی مامان! کاش دیروز حوصله ی نوشتن داشتم تا درست در روز یک ماهگیت، برایت می نوشتم که چقدر بزرگ شده ای و چقدر خوشحالم که فراتر از تصورم رشد می کنی و پیش می روی. یک هفته است که نسبت به اطرافت واکنش نشون می دی و شیرین تر شده ای. من و بابا و مانی (مانی مهربونی که تلخی ها و دردهای تو رو پا به پای ما، بلکه بیشتر از ما، تاب آورده و همیشه در کنارمون بوده) روزانه مراقب تغییراتتیم و سعی می کنیم بهت یاد بدیم که چطوری سریعتر پرواز کنی. فقط نمی دونم وقتی پرواز رو یاد بگیری، مقصدت کجا خواهد بود و به کجا پر می کشی. یادم میاد روزی رو که خاله بزرگه و خانواده ی گلش می خواستند به اون دوردورا پر بکشن و ما رو غمزده ی دوریشون بکنن، یا زمانی که بالهای خاله کوچیکه رو به خاطر پروازهای جسورانه و بی پرواش بستند،  باباجی در جواب کسانی که می پرسیدند: "ناراحت نیستید؟" می گفت: "خودمون بهشون پر پرواز دادیم که با آزادی و جسارت تا هر کجا که می تونند پرواز کنند، حالا چرا ناراحت باشیم و سعی کنیم بالهاشون رو ازشون بگیریم؟ باید بنشینیم و از پروازشون لذت ببریم." راست می گفت باباجی. الان که تو رو دارم، بیشتر از قبل، معنی حرفش رو می فهمم. همین جا باید بگم که حسابی دلم برای دو تا خواهرهام و تمام عزیزانم که ازم دورند تنگ شده. همینه که راه به راه در نوشته هام ردپای دلتنگی رو می شه دید.

غبغبوی مامان! یک هفته است که با هفته های قبل تفاوت زیادی کرده ای مثلاً:

1-  وقتی که دراز می کشی، اگه دستمون رو محکم به کف پات فشار بدیم یا پات رو به دیواره ی چیزی بچسبونیم، مانع رو هول می دی عقب.

2-     جسم متحرک رو دنبال می کنی، خصوصاً اگه جغجغه باشه و صدا هم بده.

3-     به نور خیره می شی و با حرکت نور، سر می چرخونی.

4-  به حرفهای دیگرون عکس العمل نشون می دی و ادای حرف زدن رو در میاری. البته باید با افتخار بگم که درست روزی که یک ماهه شدی، آغون آغون ات رو هم شنیدیم. قربونت بشم، قشنگم.

5-  وقتی گرسنه ای، برای می میِ مامان آواز قشنگی می خونی که فقط باید شنید، نوشتنی نیست. خاله پونه می دونه که چه آوازی رو می گم. پونه! اِهِ اِهِ ی آرین یادته؟

 

دخترم!دوستت داریم و بی صبرانه در انتظار تولد یکسالگی ات هستیم.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 23:5 | لینک  |