کاش می دانستی
زندگی با همه ی وسعت خویش،
محفلِ ساکتِ غم خوردن نیست،
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست.
...
زندگی جنبش و جاری شدن است،
از سرآغاز حیات،
تا به جایی که خدا می داند.
...
پ.ن: همخونه ی آلوچه خانوم مطلب قشنگی رو به مناسبت سالگرد ازدواجشون نوشته که من از خوندنش بی نهایت لذت بردم. یاد خاطرات مشترکم با بابا افشین افتادم و افسوس خوردم که هیچوقت دوتایی از یادآوریشون لذت نبرده ایم. گرچه، هر وقت که در تنهاییم، غمگین و افسرده ام، مرور تلخ و شیرین خاطرات ۹ ساله امون، تنها چیزی است که شادمانم می کنه.
برنامه درسیِ من در این مدت به فراموشی سپرده شد و بابا افشین به زور به درس خوندنش رسید. اشکال نداره، جبران می شه. مهم اینه که باباجی داره به خونه بر می گرده تا بازهم دور هم جمع بشیم.
پرستو امشب گله کرد از اینکه دیر بهش خبر داده بودیم و من خوشحال شدم از اینکه دیگه می تونم مسایل باباجی رو با خواهر کوچیکه هم در میون بذارم. در یه همچین مواقعی، حرف زدن، اونم با پَپَری، بهم آرامش می ده.
شیطون بلای مامان، دیگه می تونه گردنش رو چند دقیقه ای نگه داره و تازگیها دستش رو برای گرفتن اسباب بازیهای مورد علاقه اش دراز می کنه. با نخوردن لبنیات، خون دیگه در مدفوعش دیده نمی شه اما هنوز هم زیادی شکمش کار می کنه. عزیزکم منتظره تا شیرین کاری های جدیدش رو به باباجی هم نشون بده، آخه ده روزه که باباجی رو ندیده.
1- دیروز دو ماهه شدی و باید واکسن سه گانه می زدی. صبح، هر سه نفر، شال و کلاه کردیم و رفتیم نزدیکترین خانه ی بهداشت به محل سکونتمون. در خانه ی بهداشتِ اُزگل، همه چیز بود الّا بهداشت. کاش برات ملحفه یا چیزی شبیه به اون برده بودم و زیرت می انداختم، بس که تخت معاینه کَلِ کثیف بود. مجبور شدم روی همون تختِ آلوده، بخوابونمت و لباست رو باز کنم. اول، دو قطره فلج اطفال خوردی و بعدش هم ... به ترتیب دو تا سوزن فرو شد در رانِ چپ و راستت. برام خیلی سخت بود... باید پاهات رو نگه می داشتم و درد کشیدن و گریه کردنِ ملتمسانه ات رو می دیدم. نگاهم می کردی و التماس می کردی که خلاصت کنم. بغض گلوم رو بدجوری فشار می داد. نباید گریه می کردم ... من ای که می خوام بهت یاد بدم چه جوری در شرایط سخت، مقاوم باشی و خم به ابرو نیاری، نباید گریه می کردم. بغلت کردم و قربون صدقه ات رفتم: "مامان جان...عزیزکم... بمیرم برات ... الان زودِ زود خوب می شی خانومم". با هر بار شنیدن این قربون صدقه ها، صدای گریه ات کمی اوج می گرفت؛ خودت رو برام لوس می کردی تا بیشتر نازت بدم، نه؟... خیلی زود در آغوشم آرام گرفتی. با گریه ات بهم گفتی که چقدر درد داری و با آرام گرفتن در آغوشم بهم فهماندی که چقدر به محبت و حمایتم نیاز داری. این، یعنی من مادر شده ام... من مادر شده ام چون تو در زمان درد و ناراحتی به من پناه میاری و دلت می خواد من دلداریت بدم، و من مادر شده ام چون نگران سلامتی توام و طاقت دیدنِ گریه ات رو ندارم. من مادر شده ام... وای خدای من... من مادر شده ام. خوشحالم ... حسّ خوبی دارم ... انگار به شعور و درک عمیق تری از زندگی رسیده ام ... بالغ تر شده ام .
بیست و چهار ساعتِ گذشته، تب داشتی و ناله می کردی و به سختی شیر می خوردی. چقدر موقع درد و تب، مظلوم و نجیبی دخترم! خوشبختانه الان درجه ی تب ات خیلی پایین اومده و آرام خوابیده ای. خدا رو شکر!
2- دو هفته است که در مدفوعت لکه های خون کم رنگی دیده می شه و کلی نگرانمون کرده. دکترت گفته بود که مدتی لبنیات نخورم، چون ممکنه به پروتئین لبنیات حساسیت داشته باشی. اما نه.. اشکال از لبنیات نیست ...خاله پونه بهمون گفت که امکان داره روده ات پیچ خورده باشه. فعلاً نمی شه نظر قطعی داد. کشتِ مدفوع داده ای و نتیجه اش یکشنبه آماده می شه. باید صبر کنیم.
3- مژه های بلندت پررنگ تر شده و به چشمات حالتِ قشنگی داده. نگاهت دیگه معنا دار شده و چقدر خوب داری با محیطت ارتباط می گیری. من رو به عنوان کسی که می تونه نیازهات رو برآورده کنه، می شناسی و صدام رو از فاصله ی دور هم تشخیص می دی. به آدمهایی که تازه باهاشون آشنا می شی، نگاه عمیقی می کنی، انگار که بخواهی به دقت بشناسیشون. بزرگ شده ای دخترم...
