تبليغاتX
سروین
سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

 
نوشته شده توسط مامان در ساعت 16:28 | لینک  | 


نوشته شده توسط مامان در ساعت 1:53 | لینک  | 

این روزها... باباجی درگیر شیمی درمانیه. چه خوب که در اولین تجربه اش، اصلاً دچار حالت تهوع نشد!

این روزها... مانی مچ دستش متورم شده و با مچ بند کار می کنه. این قضیه، بهونه ای شد که چند باری بعد از حمام ات، خودم با لوسیون ماساژت بدم؛ چه کِیفی داره ماساژ دادنت دخترم!

این روزها... حسابی دارم درس می خونم تا بلکه بتونم عقب افتادگی هام رو جبران کنم. امان از دستِ سایتِ دانشگاه تربیت مدرس که برای یک ثبت نام ده دقیقه ای، سه چهار روز از وقتم گرفته شد، بیخودی.

این روزها... همش مشغول بازی با دستهاتی دخترم! چه با دقت سعی می کنی اونها را کنترل کنی و گهگهاه اسباب بازیهایی که جلوی دستت قرار می گیرند رو بر می داری و چند ثانیه ای نگه می داری. با کمک دیگران به پهلو غلت می زنی و دیگه از دالّی بازی خوشت می آد. اما امان از درد لثه هات! یک ماه ای می شه که کلافه اشونی. وای که چقدر دوست دارم اون دندونهای کوچولوت زودتر دربیاد تا صورت قشنگت، نمکی بشه.

این روزها... نمی دونم چرا عکس هات آپ نمی شه. اصلاً حوصله ی کلنجار رفتن باهاش رو هم ندارم. خاله پرستو! کمک!

نوشته شده توسط مامان در ساعت 18:0 | لینک  | 

شب یلدا، سه ماهه شدی. شبی خاطره انگیز که طبق سنت، همه چیز داشت. از سبزی پلو ماهی و هندوانه گرفته تا فال حافظ و شب نشینی و ... خنده و شوخی و شادی. مثل همیشه باباجی خودش رو برای تفأل های پی در پی آماده کرده بود. با اینکه باباجی کمی ضعیف شده و انرژی سابق رو نداره، اما با شور و شعف خاصی برای تک تک مهمونها فال گرفت و فالشون رو تفسیر کرد. تو که همش به میز رنگارنگی که مانی با سلیقه ی خاصی روی یه ترمه ی قدیمیِ نارنجی رنگ چیده بود، خیره شده بودی و برای شمعهای رنگی به سَبک خودت حرف می زدی. شب یلدا جای خیلی ها خالی بود ... خیلی ها.

دختر سه ماهه ام! این روزها داری سعی می کنی حرکت دستهات رو کنترل کنی و چیزهایی رو که جلب توجه ات می کنه، بگیری. داری سعی می کنی دنیای رنگارنگ اطرافت رو رنگ به رنگ بشناسی؛ رنگها بیش از هر چیزی نگاهت رو خیره می کنند. از وقتی که دل دردهات کمتر شده، بیشتر می خوابی و خواب شبت به هفت ساعت رسیده، هفت ساعت! حالا دیگه می تونیم هر شب خونه ی خودمون بخوابیم، پیش بابا افشین.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 22:50 | لینک  |