پنجشنبه 2 اسفند1386
پنج ماه گذشت. چه زود و چه شیرین!
درسته که هنوز نمی تونی کلامی رو به لب بیاری اما با نگاهت کاملاً باهام حرف می زنی. برق چشمات رو موقعی که دوست داری باهم شعر بخونیم و بازی کنیم، خیلی دوست دارم. نمی دونم چطوری می خوام برم سر کار و دوری ات رو تحمل کنم. بدجوری به هم عادت کرده ایم، بدجوری.
سه هفته ای می شه که داری فِرِنی می خوری و پنج روزه که حریر بادوم یکی از وعده های غذات شده. استقبال خیلی خوبی از وعده های غذایی جدید کرده ای که البته انتظارش هم می رفت!
بوی بهار و عید نورورز، عجبیب دلنوازه! نمی دونم تو هم لذت می بری یا نه؟ اینو دیگه نمی تونم از توچشمات بخونم.
نوشته شده توسط مامان در ساعت 22:37 | لینک
|
