چقدر سخته که بخوای بعد از مدتی، نوشتن رو از سر بگیری... هوم... چقدر سخته که بخوای احساس خوبِ خلاص شدن از شرّ یه امتحانِ سنگین و ملال آور رو توصیف کنی .... آخِیش...
اما خیلی لذت بخشه که بخوای از تحولات ساعت به ساعت دخترِ شیرین و پُرانرژی ات صحبت کنی... دخترِ هشت ماهه ای که حداقل یک ساعت در روز باید بره تو حیاط یا پارک و پرواز کلاغ ها و حرکت برگ درختها رو نگاه کنه، شبها کمتر از 8 ساعت می خوابه و با هر صدایی از خواب می پره(به صداها خیلی حساس شده)، شروع کرده به ادا کردن کلماتی مثل "مامان"، دستش رو به هر چیزی می گیره تا بتونه از روی زمین بلند بشه و بایسته، عاشق تاتی کردن و شنیدن موسیقیِ قِرداره و ...
دوماهه که بیشترِ وقتم رو درس خونده ام و کمتر به سروین رسیده ام. انگار متوجه نشده ام که چطور سروینِ شش ماهه، هشت ماهه شد!! حالا چهار پنج روزه که برای جبران دوری ام، شبانه روز با سروینم؛ حتی شبها می رم و کنار تختش روی زمین می خوابم. احساس می کنم دیگه از بی قراری های گاه و بیگاه و کلافگی هاش خبری نیست، چون هر وقت که اراده کنه، مامانش کنارشه و نوازشش می کنه. حیف که نمی دونه از چند روزه دیگه، روز از نو می شه و ...!
