تبليغاتX
سروین
سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

وقتی بابا و مامانم می‌گفتند كه وقتي بچه‌شون غذا مي‌خوره انگار از گلوي خودشون پايين مي‌ره، باورش (بهتر بگم، دركش) سخت بود. ولي مثل اين‌كه اين حس واقعيه و فراتر از حواس پنجگانه‌ست.

چه‌قدر خوبه كه بعضي از چيزها رو قبل از اين‌كه دير بشه درك كنيم.

اوووووووه! كو تا سروين اين حس رو درك كنه.

به اميد اون روز.

پي‌نوشت: خواستم يادآوري كنم كه مطلب اين پست رو باباي سروين نوشته نه مامانش.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 12:10 | لینک  | 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 11:43 | لینک  | 

مي‌گن بچه‌ها به محض اينكه راه‌رفتن و نشستن روي زمين براشون خالي از هيجان مي‌شه، علاقمند مي‌شن به اينكه ارتفاع‌گرفتن از زمين رو تجربه كنن. اونوقته كه ميز و مبل و صندلي رو به زمين ترجيح مي‌دن.

پنج ماه‌اي مي‌شه كه سروين بدون كمك راه مي‌ره و مي‌دوه و طبيعتاً دوست داره كه الان ارتفاع‌گرفتن رو تجربه كنه. اما متأسفانه ارتفاع كم، راضي‌اش نمي‌كنه و بيشتر اوقات روز، در تلاشه كه با گذاشتن چند تا بالش و كوسن روي صندلي پلاستيكي‌اش، به نقاطي از كتابخونه دسترسي داشته باشه كه جزو نادر نقاط امنِ خونه براي گذاشتن وسايل‌هاي شكستني مثل عينك و ليوان‌اه. از انرژي هم كه هيچوقت كم نمي‌آره و از ۲۴ ساعت وقت شبانه‌روز ماكزيمم ۱۱ ساعتش رو به خواب مي‌گذرونه.  از اون طرف، دو روز پيش وقتيكه رفتم مهدكودك دنبال سروين، براي اولين بار هُل‌ام داد و محكم گفت "نه" يعني نمي‌خوام باهات بيام؛ آخه يه استخر توپ با سُرسُره تو مهدكودكشون دارن كه سروين سخت از اون دل مي‌كنه و اون روز داشت تو استخر توپ بازي مي‌كرد كه من رسيدم.  اينجوريه كه تصميم‌ام رو گرفته‌ام حتماً از اول اسفند تمام‌وقت در مهدكودك ثبت‌نامش كنم، چون هم به خودش خوش مي‌گذره و انرژي‌اش تخليه مي‌شه هم مامان و بابام و خاله پَپَر يه نفسي مي‌كشن.

نوشته شده توسط مامان در ساعت 14:29 | لینک  | 

اين ترم كذايي بالاخره تموم شد و من فرصت كردم سري به علاقه‌منديهام بزنم... پيش خودم قرار گذاشته‌ام كه دوباره وبلاگ رو فعال كنم و خوانندة وبلاگهاي موردعلاقه‌ام ‌شوم... تازه فهميدم كه خواندن وبلاگها چقدر به اطلاعاتم اضافه مي‌كنه و چقدر مي‌تونم از كامنتهاي دوستام تو زندگي‌ام استفاده كنم...

مامان دوباره از سروين براي سروين مي‌نويسد.

 

نوشته شده توسط مامان در ساعت 21:48 | لینک