تبليغاتX
سروین
سروين يعني مثل سرو - آزاد، هميشه‌سبز و خوش‌قامت -.

وقتی بابا و مامانم می‌گفتند كه وقتي بچه‌شون غذا مي‌خوره انگار از گلوي خودشون پايين مي‌ره، باورش (بهتر بگم، دركش) سخت بود. ولي مثل اين‌كه اين حس واقعيه و فراتر از حواس پنجگانه‌ست.

چه‌قدر خوبه كه بعضي از چيزها رو قبل از اين‌كه دير بشه درك كنيم.

اوووووووه! كو تا سروين اين حس رو درك كنه.

به اميد اون روز.

پي‌نوشت: خواستم يادآوري كنم كه مطلب اين پست رو باباي سروين نوشته نه مامانش.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 12:10 | لینک  | 

بابایی! از شب تولدت تا حالا (۵۳روزه) نتونستم برات مطلب بنویسم. آخه سرم خیلی شلوغه. درسهام سنگین شده. امروزه بحث اکثر محافل، شباهت تو به موجودات مختلفه. برای اینکه خیال همه راحت بشه تصمیم گرفتم عکس زیر رو روی وبلاگت بگذارم. خیلی شیرین شدی. داری به مرحله ای که می گن دختر باعث خر کردن باباش می شه، نزدیک می شیم.

سروین در ۴۵روزگی، بابای سروین در ۷۶روزگی

 

نوشته شده توسط بابا در ساعت 22:51 | لینک  | 

یکشنبه نیمه های شب؛

ساعت۱:۴۷  : "دعا کن. دردش شروع شده."

ساعت ۳:۱۴  : "دردم شروع شده . کیسه آب همین الان پاره شد."

ساعت: ۳:۵۴ : "هر دو دقیه یک بار درد دارم."

جملات فوق پیام های کوتاهی بود که مرتب از جانب مامان پرشنگ برام فرستاده می شد و من هم سعی در تسکینش داشتم.

آخه روز جمعه حال مامان پرشنگ خوب نبود و حس می کرد که موقع فارغ شدنشه. تا این که ساعت 12:00 تصمیم گرفتیم با مانی بریم بیمارستان برای چک کردن وضعیت؛ ولی خیلی مطمئن نبودیم. وقتی رسیدیم، بستری شد و متاسفانه ما هم اجازه نداشتیم حتی قبل از زایمان در کنارش باشیم چون طبق معمول ادای کشورهای پیشرفته رو (از جمله بیمارستان مدرن) در میاریم ولی هیچ بستری برای اش (از جمله حضور  پدر در کنار مادر برای قوت قلب) تدارک نمی بینیم. خلاصه من و مانی بعد از کلی رفت و اومد و استرس موفق شدیم خبردار بشیم که مامان ساعت6:40 به صورت کاملا طبیعی فارغ شده. بگذریم از این که بعضی وقت ها صدای فریاد مامان رو می شنیدیم. موهای تنمون راست می شد.

وقتی حدود ساعت 8:00  داشتند به بخش منتقلت می کردند، من و مانی دنبالت می دویدیم تا روی ماهت رو ببینیم. جالب این جا بود که بین بچه های دیگه تنها تو چشمهات کاملا باز بود و دو پرستار حمل کننده تون هم راجع به این موضوع حرف می زند. چند دقیقه بعد مامان رو صحیح و سالم به بخش منتقل کردند و تو رو هم برای شیرخوردن آوردند. حالا نخور، کی بخور ....

ملاقاتها از ساعت15:00 تا 17:00 بود. تقریبا همه اومدند. عمو احمد و زن عمو سودابه و فرزام و بعد از اونها خاله ساناز صبح اومدند ملاقاتت و کلی از قیافه قشنگت حال کردند. بعد از ظهر هم اول باباجی و آسیه و سارا، بعد از اونها، باباجی دیگر (بابای من) ومامانی و خاله ژیلا اومدند. سپس، خاله منیر، سمانه، خاله نانا خاله نیلوفر، خاله ژاله و رژین و رومینا اومدند و رفتند و هیچ کدوم موفق به دیدین چشمهای باز خوشگلت نشدند. (امیدوارم کسی رو از قلم نینداخته باشم.)

الان هم که دارم مطلب می نویسم، مانی پیش مامان پرشنگه و مراقبتونه. (خیلی خسته است چون دوتایی دیشب بدون پلک زدن، مملو از استرس بودیم.) فردا هم قراره که صبح بیام دنبالتون و اگه مشکلی وجود نداشته باشه، ترخیصتون کنم.

بابایی هیچ می دونی خدا تا اینجا خواسته همه کارهات رو ردیف کنه! مثلا از آن جا که قرار بود مهرماه به دنیا بیایی، داشتیم سعی می کردیم شناسنامه ات رو برای شهریور صادر کنیم، که خودت آخرین روز شهریور به دنیا اومدی. دیگه این که مامان پرشنگ دوست داشت طبیعی فارغ بشه، که با وجود این که کمتر کسی احتمالشو می داد، این طور شد و ...

خلاصه بابایی خیلی خوش قدمی امیدوارم همیشه مثل مامان فداکارت موفق باشی.

راستی امروز موقع جابه جا کردن، خطر از بیخ گوش مامان پرشنگ گذشت. خدا رو شکر به خیر گذشت. اصلا هم دوست ندارم خاطره اش رو برای خودم یادآوری کنم.

به امید دیدارتون تا فردا برای ترخیص.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 21:40 | لینک  | 

پریشب داشتیم کباب می خوردیم. یاد نون زیرش افتادم. کم کم داره دلمون براش تنگ می شه. فقط با امید موفقیتش خودمون رو دلداری می دیم. به امید روزی که موفقیتهاش رو تو ایران به کار بگیره.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 11:52 | لینک  | 

امشب هم مثل يك شب درميون‌هاي قبل، نوبت پياده روي دوران بارداري بود. هر وقت با هم براي پياده‌روي بيرون مي‌ريم، مامان پرشنگ هوس يه خوراكي پركالري مي‌كنه.(يه روزهايي بستني، اون هم از نوع آيس پك ويژه، يه روزهايي پيتزا و ...) البته مشكل اينجاست كه من هم مجبور هستم كه از همون خوراكي تناول كنم. وگرنه مامان ناراحت مي‌شه. خلاصه مجبورم به حجم ورزش روزانه اضافه كنم تا وزنم مثل مامان بالا نره. البته بايد بگم كه خدا رو شكر مامان خيلي وضعيتش خوبه و اصلا معلوم نيست كه تو ماهِ نهم هست. هم تر و فرز هست و هم حجم شكمش كوچيكه. فكر كنم دليلش ورزش‌كار بودنشه. خلاصه خونه پر شده از كالري‌زاهايي از جمله انواع شكلات و تنقلات كه وسوسه برانگيزه. الان اعلام مي‌كنم كه وزنم ۹۲ كيلو هست، تا مراقب باشم وزنم بالا نره.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 0:32 | لینک  | 

آخییییییییییش بالاخره مانی و باباجی(مامان و بابای پرشنگ) از سفر برگشتند. باز هم زندگیمون از یکنواختی در اومد. چه قدر این جدایی های موقتی دنیوی خوبه. حداقل باعث می شه قدر کنار هم بودن رو بدونیم تا در صورت جدایی های ابدی افسوس خودکرده ها رو نخوریم.

راستی سروین بابایی! کلی برات سوغاتی آوُردند. امیدوارم در صحت و سلامت ازشون استفاده کنی. اتاقت هم امروز با زحمت های مانی و مامان آماده شد. همگی منتظرتیم که از راه برسی.

 

یه خبر دیگه! نی‌نیِ عمو بابک (فرهنگ مقدم) هم دختره و اسم اولیه‌اش هم ساینا گداشتند.

یک اتفاق جالب! برای اولین بار مانی باباجی و خاله پرستو ناهار خونه مون بودند. شاید این هم از برکات زندگی دوماهه اون ها در منزل دختر و داماد بزرگشون در کانادا باشه که قبح خونه کوچکترها رفتن رو ریخته. خلاصه خیلی خوش گذشت. من و مامان امیدواریم ادامه داشته باشه. 

نوشته شده توسط بابا در ساعت 0:24 | لینک  | 

دیروز مصاحبه دکترا داشتم. اساتید حاضر، همگی (بجز دکتر تارخ) اساتید قبلی خودم بودند (آقایان دکتر آریانژاد، باباخانی، ماکویی، سقایی). خدا رو شکر تا حدودی راضی هستم. حالا متأسفانه دچار تردید شده ام که تحصیل رو ادامه بِدم یا نه! چون حس می کنم هر حرکت من، باعث ایجاد اضطرابی برای پرشنگه و این روال در ادامه تحصیل 5ساله من باعث ایجاد مشکلات حاد در زندگیمون خواهد شد. شاید دلیلش اینه که همیشه من و پرشنگ خودمون رو با هم مقایسه کرده ایم؛ یعنی هر حرکت من باعث حرکتی خواسته یا ناخواسته در پرشنگ و بالعکس بوده. با این وجود دارم تمام تلاشم رو می کنم که پرشنگ هم اگه دوست داره مطالعه کنه و برای امتحان دکترای سال بعد آماده بشه. ولی این خیلی سخته که انسان برای موفقیت خودش تلاش کنه، برای موفقیت دیگری هم تلاش کنه، موفقیت خودش رو در گرو موفقیت دیگری بدونه، ولی باز هم از جانب دیگری به جُرمی ناشناخته و ناگفته محکوم باشه. این موضوع خیلی اذیتم می کنه. این جاست که آدم فکر می کنه حالا که قدر هیچکدام از این اعمال دونسته نمی شه شاید بهتره اصلاً موفقیت نداشته باشه! کاشکی اینقدر نیمه خالی رو نمی دیدیم.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 10:8 | لینک  | 

الان ساعت ۰۰:۵۵ دقيقه است و ساعت ۸:۰۰ مصاحبه دكتراي دانشگاه آزاد دارم. براي همين خوابم نمي بره. ولي تا حدودي خيالم راحته چون تفر اول آزمون كتبي دكتراي علم و صنعت هم شده ام و بهم گفته اند كه به احتمال ۹۹٪ اونجا قبولم. مثل اين كه تا آخر عمر ما بايد استرس آزمون و امتحان رو داشته باشيم. البته از اونجايي كه باباها(شايد مثل مامان ها)  اينقدر بزرگند كه از هيچ چيزي نمي ترسند، من هم حس مي كنم اخيراً ترسم از همه چيز ريخته.

راستي بابايي! زودتر بيا تا ما هم مثل انيس صفحه وبلاگ رو پر از عكسهاي تو كنيم. واقعاً كه هر عكسي مي تونه جاي كلي نوشته رو پر كنه.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 1:5 | لینک  | 

تا همین پارسال همه اش اصرار داشتم که روز پدر روز مرد هم هست. ولی حالا دیگه مهم نیست. مهم اینه که به لطف وجود سروین گلم، از حالا به بعد روز من هم هست.

 

 

از راست به چپ: هديه‌ي مامان و سروين- هديه‌ي خاله پرستو

مكان: رستوران لاپيدوس

نوشته شده توسط بابا در ساعت 19:34 | لینک  | 

در سه مقطع تحصیلی دانشگاه رفتم، تشکیل خانواده دادم، چند سال زندگی مشترک داشتم و ... ولی هیچ وقت به اندازه الان که دارم بابا می شم احساس بزرگی نکردم. چون از بچگی همیشه بزرگترین موجود زندگیم بابا بود. بیشترین قدرت، بلندترین قد، کلفت ترین بازو، براقترین کله، بزرگترین شکم و... همیشه مال بابام بود. سروین عزیزم از این که این حس قشنگ رو برام ایجاد کردی ممنونم. امیدوارم حداقل توی بچگیت بتونم مایه افتخارت باشم.

نوشته شده توسط بابا در ساعت 10:53 | لینک  |