۲- از حالا غمام گرفته كه ميخوام تو دوران تعطيلات عيد، سروين رو از پوشك بگيرم. عجب دوران كثيفي رو بايد بگذرونيم!!
۳- دختر ۱۷ماههي من به تازگي ميتونه كلمات دوبخشي مثل "ناناي" يا "سلام" رو بگه. خداييش خيلي تلاش ميكنه حرف بزنه اما توانش بيشتر از اين نيست ديگه... حتماً ژن حرف زدن رو هم مثل چيزاي ديگه از باباش گرفته، چون مامانش از هر چي كم بياره از حرف زدن كم نميياره.

پنج ماهاي ميشه كه سروين بدون كمك راه ميره و ميدوه و طبيعتاً دوست داره كه الان ارتفاعگرفتن رو تجربه كنه. اما متأسفانه ارتفاع كم، راضياش نميكنه و بيشتر اوقات روز، در تلاشه كه با گذاشتن چند تا بالش و كوسن روي صندلي پلاستيكياش، به نقاطي از كتابخونه دسترسي داشته باشه كه جزو نادر نقاط امنِ خونه براي گذاشتن وسايلهاي شكستني مثل عينك و ليواناه. از انرژي هم كه هيچوقت كم نميآره و از ۲۴ ساعت وقت شبانهروز ماكزيمم ۱۱ ساعتش رو به خواب ميگذرونه. از اون طرف، دو روز پيش وقتيكه رفتم مهدكودك دنبال سروين، براي اولين بار هُلام داد و محكم گفت "نه" يعني نميخوام باهات بيام؛ آخه يه استخر توپ با سُرسُره تو مهدكودكشون دارن كه سروين سخت از اون دل ميكنه و اون روز داشت تو استخر توپ بازي ميكرد كه من رسيدم. اينجوريه كه تصميمام رو گرفتهام حتماً از اول اسفند تماموقت در مهدكودك ثبتنامش كنم، چون هم به خودش خوش ميگذره و انرژياش تخليه ميشه هم مامان و بابام و خاله پَپَر يه نفسي ميكشن.
مامان دوباره از سروين براي سروين مينويسد.
۲- سروینِ محتاطِ من، دیگه می تونه مسافتهای کوتاه رو راه بره و ایستاده، رقاصی کنه. مثل طوطی، کلماتی رو که دوست داره، تکرار می کنه و تازه یاد گرفته که "دَس"، "چِش" و "مو" رو اَدا کنه. موقع بازی، "مِغه... دِغه... مِغه" می خونه و هنوزم از اینکه بخواد تنهایی تو اتاقش بازی کنه، هراس داره.
۳- اول مهر، هم برای من و هم برای سروین، شروعِ دوری و سختی های اونه. احتمالاً ۵ روز در هفته خونه نیستم و سروین باید پیشِ مامان بمونه. دنبالشم که اگه بتونم سروین رو ۲ یا ۳ روز در هفته مهدکودک بذارم تا مامان هم بتونه یه روزایی به کارهای شخصیش برسه. نمی دونم مهدکودک گذاشتن سروین تو شرایطی که هنوز نمی تونه حرف بزنه کار درستیه یا نه؟!
چقدر سخته که بخوای بعد از مدتی، نوشتن رو از سر بگیری... هوم... چقدر سخته که بخوای احساس خوبِ خلاص شدن از شرّ یه امتحانِ سنگین و ملال آور رو توصیف کنی .... آخِیش...
اما خیلی لذت بخشه که بخوای از تحولات ساعت به ساعت دخترِ شیرین و پُرانرژی ات صحبت کنی... دخترِ هشت ماهه ای که حداقل یک ساعت در روز باید بره تو حیاط یا پارک و پرواز کلاغ ها و حرکت برگ درختها رو نگاه کنه، شبها کمتر از 8 ساعت می خوابه و با هر صدایی از خواب می پره(به صداها خیلی حساس شده)، شروع کرده به ادا کردن کلماتی مثل "مامان"، دستش رو به هر چیزی می گیره تا بتونه از روی زمین بلند بشه و بایسته، عاشق تاتی کردن و شنیدن موسیقیِ قِرداره و ...
دوماهه که بیشترِ وقتم رو درس خونده ام و کمتر به سروین رسیده ام. انگار متوجه نشده ام که چطور سروینِ شش ماهه، هشت ماهه شد!! حالا چهار پنج روزه که برای جبران دوری ام، شبانه روز با سروینم؛ حتی شبها می رم و کنار تختش روی زمین می خوابم. احساس می کنم دیگه از بی قراری های گاه و بیگاه و کلافگی هاش خبری نیست، چون هر وقت که اراده کنه، مامانش کنارشه و نوازشش می کنه. حیف که نمی دونه از چند روزه دیگه، روز از نو می شه و ...!
دیگه این بار مطمئن شدم که کار دخترم خیلی درسته! شنیده بودم که شش ماهگی، زمان جوانه زدن اولین دندونهاست اما جالبه که سروین درست وقتی که شش ماهش تمام شد؛ یعنی درست در اولین روز از ماه هفتم زندگی اش، دندون دار شد و شبی رو که قرار بود به خاطر رفتن پونه اینا، سرشار از سکوت و نگاههای بغض آلود باشه، کمی شاد کرد.
از روز هفتم فروردین، زندگی، مثل گذشته با یک خانوده ی نصفه و نیمه جریان خواهد داشت. خانواده ای که با دیدنِ نصفه ی جدا مانده اش شادتر شده و در انتظار نوروزی دیگر، با مرور خاطراتش گرم خواهد ماند.
پنج ماه گذشت. چه زود و چه شیرین!
درسته که هنوز نمی تونی کلامی رو به لب بیاری اما با نگاهت کاملاً باهام حرف می زنی. برق چشمات رو موقعی که دوست داری باهم شعر بخونیم و بازی کنیم، خیلی دوست دارم. نمی دونم چطوری می خوام برم سر کار و دوری ات رو تحمل کنم. بدجوری به هم عادت کرده ایم، بدجوری.
سه هفته ای می شه که داری فِرِنی می خوری و پنج روزه که حریر بادوم یکی از وعده های غذات شده. استقبال خیلی خوبی از وعده های غذایی جدید کرده ای که البته انتظارش هم می رفت!
بوی بهار و عید نورورز، عجبیب دلنوازه! نمی دونم تو هم لذت می بری یا نه؟ اینو دیگه نمی تونم از توچشمات بخونم.
۲- دارم درس می خونم، شدیداً. ۲۵ بهمن امتحان دارم و کلی درسِ نخونده برام مونده. هر وقت از درس خوندن خسته می شم، به روز ۲۷ بهمن و برنامه هایی که برای اون روز چیدم فکر می کنم و خستگی از تنم بیرون میره.
۳- دختر قشنگم دیگه مفهوم خوردن رو می فهمه. دائم داره به حرکت دستامون موقع غذاخوردن نگاه می کنه و عملاً غذا رو کوفتمون می کنه. به خاطر دندون هاش اسهال شده و بی قرار. با یه کمک کوچولو، برمی گرده و منتظر می شه تا براش هورا بکشیم. شیطون هم شده، حسابی. دیگه دو سه ساعت بازی و شعر خوندن در روز راضی اش نمی کنه.

این روزها... باباجی درگیر شیمی درمانیه. چه خوب که در اولین تجربه اش، اصلاً دچار حالت تهوع نشد!
این روزها... مانی مچ دستش متورم شده و با مچ بند کار می کنه. این قضیه، بهونه ای شد که چند باری بعد از حمام ات، خودم با لوسیون ماساژت بدم؛ چه کِیفی داره ماساژ دادنت دخترم!
این روزها... حسابی دارم درس می خونم تا بلکه بتونم عقب افتادگی هام رو جبران کنم. امان از دستِ سایتِ دانشگاه تربیت مدرس که برای یک ثبت نام ده دقیقه ای، سه چهار روز از وقتم گرفته شد، بیخودی.
این روزها... همش مشغول بازی با دستهاتی دخترم! چه با دقت سعی می کنی اونها را کنترل کنی و گهگهاه اسباب بازیهایی که جلوی دستت قرار می گیرند رو بر می داری و چند ثانیه ای نگه می داری. با کمک دیگران به پهلو غلت می زنی و دیگه از دالّی بازی خوشت می آد. اما امان از درد لثه هات! یک ماه ای می شه که کلافه اشونی. وای که چقدر دوست دارم اون دندونهای کوچولوت زودتر دربیاد تا صورت قشنگت، نمکی بشه.
این روزها... نمی دونم چرا عکس هات آپ نمی شه. اصلاً حوصله ی کلنجار رفتن باهاش رو هم ندارم. خاله پرستو! کمک!
شب یلدا، سه ماهه شدی. شبی خاطره انگیز که طبق سنت، همه چیز داشت. از سبزی پلو ماهی و هندوانه گرفته تا فال حافظ و شب نشینی و ... خنده و شوخی و شادی. مثل همیشه باباجی خودش رو برای تفأل های پی در پی آماده کرده بود. با اینکه باباجی کمی ضعیف شده و انرژی سابق رو نداره، اما با شور و شعف خاصی برای تک تک مهمونها فال گرفت و فالشون رو تفسیر کرد. تو که همش به میز رنگارنگی که مانی با سلیقه ی خاصی روی یه ترمه ی قدیمیِ نارنجی رنگ چیده بود، خیره شده بودی و برای شمعهای رنگی به سَبک خودت حرف می زدی. شب یلدا جای خیلی ها خالی بود ... خیلی ها.
دختر سه ماهه ام! این روزها داری سعی می کنی حرکت دستهات رو کنترل کنی و چیزهایی رو که جلب توجه ات می کنه، بگیری. داری سعی می کنی دنیای رنگارنگ اطرافت رو رنگ به رنگ بشناسی؛ رنگها بیش از هر چیزی نگاهت رو خیره می کنند. از وقتی که دل دردهات کمتر شده، بیشتر می خوابی و خواب شبت به هفت ساعت رسیده، هفت ساعت! حالا دیگه می تونیم هر شب خونه ی خودمون بخوابیم، پیش بابا افشین.
کاش می دانستی
زندگی با همه ی وسعت خویش،
محفلِ ساکتِ غم خوردن نیست،
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست.
...
زندگی جنبش و جاری شدن است،
از سرآغاز حیات،
تا به جایی که خدا می داند.
...
پ.ن: همخونه ی آلوچه خانوم مطلب قشنگی رو به مناسبت سالگرد ازدواجشون نوشته که من از خوندنش بی نهایت لذت بردم. یاد خاطرات مشترکم با بابا افشین افتادم و افسوس خوردم که هیچوقت دوتایی از یادآوریشون لذت نبرده ایم. گرچه، هر وقت که در تنهاییم، غمگین و افسرده ام، مرور تلخ و شیرین خاطرات ۹ ساله امون، تنها چیزی است که شادمانم می کنه.
برنامه درسیِ من در این مدت به فراموشی سپرده شد و بابا افشین به زور به درس خوندنش رسید. اشکال نداره، جبران می شه. مهم اینه که باباجی داره به خونه بر می گرده تا بازهم دور هم جمع بشیم.
پرستو امشب گله کرد از اینکه دیر بهش خبر داده بودیم و من خوشحال شدم از اینکه دیگه می تونم مسایل باباجی رو با خواهر کوچیکه هم در میون بذارم. در یه همچین مواقعی، حرف زدن، اونم با پَپَری، بهم آرامش می ده.
شیطون بلای مامان، دیگه می تونه گردنش رو چند دقیقه ای نگه داره و تازگیها دستش رو برای گرفتن اسباب بازیهای مورد علاقه اش دراز می کنه. با نخوردن لبنیات، خون دیگه در مدفوعش دیده نمی شه اما هنوز هم زیادی شکمش کار می کنه. عزیزکم منتظره تا شیرین کاری های جدیدش رو به باباجی هم نشون بده، آخه ده روزه که باباجی رو ندیده.
1- دیروز دو ماهه شدی و باید واکسن سه گانه می زدی. صبح، هر سه نفر، شال و کلاه کردیم و رفتیم نزدیکترین خانه ی بهداشت به محل سکونتمون. در خانه ی بهداشتِ اُزگل، همه چیز بود الّا بهداشت. کاش برات ملحفه یا چیزی شبیه به اون برده بودم و زیرت می انداختم، بس که تخت معاینه کَلِ کثیف بود. مجبور شدم روی همون تختِ آلوده، بخوابونمت و لباست رو باز کنم. اول، دو قطره فلج اطفال خوردی و بعدش هم ... به ترتیب دو تا سوزن فرو شد در رانِ چپ و راستت. برام خیلی سخت بود... باید پاهات رو نگه می داشتم و درد کشیدن و گریه کردنِ ملتمسانه ات رو می دیدم. نگاهم می کردی و التماس می کردی که خلاصت کنم. بغض گلوم رو بدجوری فشار می داد. نباید گریه می کردم ... من ای که می خوام بهت یاد بدم چه جوری در شرایط سخت، مقاوم باشی و خم به ابرو نیاری، نباید گریه می کردم. بغلت کردم و قربون صدقه ات رفتم: "مامان جان...عزیزکم... بمیرم برات ... الان زودِ زود خوب می شی خانومم". با هر بار شنیدن این قربون صدقه ها، صدای گریه ات کمی اوج می گرفت؛ خودت رو برام لوس می کردی تا بیشتر نازت بدم، نه؟... خیلی زود در آغوشم آرام گرفتی. با گریه ات بهم گفتی که چقدر درد داری و با آرام گرفتن در آغوشم بهم فهماندی که چقدر به محبت و حمایتم نیاز داری. این، یعنی من مادر شده ام... من مادر شده ام چون تو در زمان درد و ناراحتی به من پناه میاری و دلت می خواد من دلداریت بدم، و من مادر شده ام چون نگران سلامتی توام و طاقت دیدنِ گریه ات رو ندارم. من مادر شده ام... وای خدای من... من مادر شده ام. خوشحالم ... حسّ خوبی دارم ... انگار به شعور و درک عمیق تری از زندگی رسیده ام ... بالغ تر شده ام .
بیست و چهار ساعتِ گذشته، تب داشتی و ناله می کردی و به سختی شیر می خوردی. چقدر موقع درد و تب، مظلوم و نجیبی دخترم! خوشبختانه الان درجه ی تب ات خیلی پایین اومده و آرام خوابیده ای. خدا رو شکر!
2- دو هفته است که در مدفوعت لکه های خون کم رنگی دیده می شه و کلی نگرانمون کرده. دکترت گفته بود که مدتی لبنیات نخورم، چون ممکنه به پروتئین لبنیات حساسیت داشته باشی. اما نه.. اشکال از لبنیات نیست ...خاله پونه بهمون گفت که امکان داره روده ات پیچ خورده باشه. فعلاً نمی شه نظر قطعی داد. کشتِ مدفوع داده ای و نتیجه اش یکشنبه آماده می شه. باید صبر کنیم.
3- مژه های بلندت پررنگ تر شده و به چشمات حالتِ قشنگی داده. نگاهت دیگه معنا دار شده و چقدر خوب داری با محیطت ارتباط می گیری. من رو به عنوان کسی که می تونه نیازهات رو برآورده کنه، می شناسی و صدام رو از فاصله ی دور هم تشخیص می دی. به آدمهایی که تازه باهاشون آشنا می شی، نگاه عمیقی می کنی، انگار که بخواهی به دقت بشناسیشون. بزرگ شده ای دخترم...
۱- شدیداً دارم تلاش می کنم مطابق برنامه، درسم رو بخونم و تا الان خوشبختانه موفق بوده ام. طبیعیه که کمتر بتونم وبلاگ رو به روز کنم.
۲- دوست گلی دارم که مدتی بود ازش کمتر خبر داشتم. حالا که هر دوتامون وبلاگ داریم، بازهم می تونیم به یاد دوران قشنگ دانشگاه، بیشتر به هم سر بزنیم. نونا! یادش به خیر که چقدر می اومدیم خونتون تا به هوای انجام پروژه های درسی، دور هم باشیم و خوش بگذرونیم. پروژه ی آنالیز تصمیم گیری یادته؟ یه شب تا صبح براش وقت گذاشتیم و آخرش ۱۲ شدیم. وقتی اعتراض کردیم که این نمره حقمون نبود، یادته چی جواب شنیدیم؟ دکتر سیروسِ خوش تیپ، با پوزخند بهمون گفت:"خودتون مقدمه ی پروژه رو بخونین، ببینین چیزی ازش سر در میارین؟". انصافاً مقدمه ی بی سر و ته ای بود که تو در خواب و بیداری نوشته بودی. بهتر از این هم نمی شد بشه. وقتی همه مون(یه گروه چهار نفره بودیم. نه؟) برای نوشتن مقدمه جا زدیم، تو با شجاعت قبول کردی که ساعت چهار صبح، مقدمه رو بنویسی و ... بایدم اون پوزخند و نمره ی ۱۲ نصیبمون می شد. دوست گلم! تو همیشه، اعتماد به نفسِ گروه بودی و قوت قلب. برای خودت و آرش و پسر خوشرویتون بهترینها رو آرزو می کنم.
۳- سروین، برنامه ی شبش نظم بیشتری پیدا کرده. معمولاً از ساعت ۱ تا ۶ صبح می خوابه و به مامانش اجازه می ده پنج ساعت پشت هم رو بخوابه. آخ که چقدر دلم لَک زده برای خواب هشت ساعته ی شب!!
۴- روز به روز شیرین تر می شه این دخترکم. یه وقتهایی حس می کنم نباید لحظه ای از زندگی با سروین رو از دست بدم. لبخندهاش به آدم روح دوباره می ده. اینو پای تلفن به پرستو هم گفتم.
هفته ای که گذشت، از اون هفته های طلاییِ زندگی بود. از این هفته های طلایی، در خانواده ی ما، سالی ۳ یا ۴ بار با اومدن دایی حسین پیش میاد. تو، اولین باری بود که هفته ی طلایی در زندگی ات می دیدی. برات حتماً جالب بوده که کل خانواده ی ۱۵-۲۰ نفری که حالا با اومدن دامادهای جدید و نوه ی تازه-متولد، تعدادشون بیشتر هم شده، یک هفته، از صبحانه تا شام رو سرخوش و شاد دور هم جمع می شن و میگن و می خندن. خوشحالم که در همین یک هفته، تونستی با دایی ارتباط بگیری و در دلش جا کنی. هر روز، روزی چند بار، مثل یه پیشی لَم می دادی تو بغلش و گه گاه یه لبخندی می زدی. اونقدر دلربایی کردی که دایی موقع رفتن، بوست کرد و گفت: "فردا رو چکار کنم که تو نیستی. دلم برات تنگ می شه خانوم."

پَپَری جونم! جات حسابی خالی بود. این دفعه که نبودی، دایی حسین راحت تر در اتاقش استراحت می کرد؛ چون نبودی تا با هم بلند بلند بخندیم و دایی بگه که: "موقع خواب، هیچی منو اذیت نمی کنه، الّا صدای پرشنگ و پرستو." تو باید باشی تا بتونیم ژ-بازی کنیم و دیسکو راه بندازیم.
منتظر بودم که بالاخره یا انگشتی بشی یا آستین خور. تا حالا مقاومت کرده ام و بهت پستونک نداده ام. چون خودم تا ۲ سالگی انگشت خور بودم، خیلی دوست دارم که تو رو هم نی نی انگشتی کنم ولی مثل این که پارچه از انگشت خوشمزه تره. بچه ی حلال زاده به خاله اش می ره!!
دختر قشنگم! دیروز یک ماهه شدی. یک ماه، زندگی در این دنیا رو نفس کشیدی و ما هم یک ماه، در کنار تو بودن رو زندگی کردیم. ممنونیم عزیزم که زیبایی، شادی و ترنم رو در این یک ماه به ما هدیه دادی، ممنونیم ... و سبد سبد عشق و امید رو به یک ماهگیت تقدیم می کنیم که وُسعمون بیش از این نیست.
دست کوچولوی مامان! کاش دیروز حوصله ی نوشتن داشتم تا درست در روز یک ماهگیت، برایت می نوشتم که چقدر بزرگ شده ای و چقدر خوشحالم که فراتر از تصورم رشد می کنی و پیش می روی. یک هفته است که نسبت به اطرافت واکنش نشون می دی و شیرین تر شده ای. من و بابا و مانی (مانی مهربونی که تلخی ها و دردهای تو رو پا به پای ما، بلکه بیشتر از ما، تاب آورده و همیشه در کنارمون بوده) روزانه مراقب تغییراتتیم و سعی می کنیم بهت یاد بدیم که چطوری سریعتر پرواز کنی. فقط نمی دونم وقتی پرواز رو یاد بگیری، مقصدت کجا خواهد بود و به کجا پر می کشی. یادم میاد روزی رو که خاله بزرگه و خانواده ی گلش می خواستند به اون دوردورا پر بکشن و ما رو غمزده ی دوریشون بکنن، یا زمانی که بالهای خاله کوچیکه رو به خاطر پروازهای جسورانه و بی پرواش بستند، باباجی در جواب کسانی که می پرسیدند: "ناراحت نیستید؟" می گفت: "خودمون بهشون پر پرواز دادیم که با آزادی و جسارت تا هر کجا که می تونند پرواز کنند، حالا چرا ناراحت باشیم و سعی کنیم بالهاشون رو ازشون بگیریم؟ باید بنشینیم و از پروازشون لذت ببریم." راست می گفت باباجی. الان که تو رو دارم، بیشتر از قبل، معنی حرفش رو می فهمم. همین جا باید بگم که حسابی دلم برای دو تا خواهرهام و تمام عزیزانم که ازم دورند تنگ شده. همینه که راه به راه در نوشته هام ردپای دلتنگی رو می شه دید.
غبغبوی مامان! یک هفته است که با هفته های قبل تفاوت زیادی کرده ای مثلاً:
1- وقتی که دراز می کشی، اگه دستمون رو محکم به کف پات فشار بدیم یا پات رو به دیواره ی چیزی بچسبونیم، مانع رو هول می دی عقب.
2- جسم متحرک رو دنبال می کنی، خصوصاً اگه جغجغه باشه و صدا هم بده.
3- به نور خیره می شی و با حرکت نور، سر می چرخونی.
4- به حرفهای دیگرون عکس العمل نشون می دی و ادای حرف زدن رو در میاری. البته باید با افتخار بگم که درست روزی که یک ماهه شدی، آغون آغون ات رو هم شنیدیم. قربونت بشم، قشنگم.
5- وقتی گرسنه ای، برای می میِ مامان آواز قشنگی می خونی که فقط باید شنید، نوشتنی نیست. خاله پونه می دونه که چه آوازی رو می گم. پونه! اِهِ اِهِ ی آرین یادته؟
دخترم!دوستت داریم و بی صبرانه در انتظار تولد یکسالگی ات هستیم.
از این هفته قرار شده بابا افشین روزهای شنبه و دوشنبه، یعنی روزهایی که باید بره دانشگاه علم و صنعت، تا هر وقت که می تونه دانشگاه بمونه و درس بخونه. دیروز بابا می گفت که می خواد چهارشنبه ها رو هم بره علم و صنعت تا بیشتر به درسهاش برسه. مثل اینکه من و تو نمی ذاریم بابا درس بخونه
به اصرار بابا افشین قرار شده از اول آبان، سه شنبه ی این هفته، من هم شروع کنم به درس خوندن. روزی دو ساعت تا ۱۵ بهمن، یعنی ۱۵ روز مونده به آزمون دکترای دانشگاه آزاد. روزی ۲ ساعت... روزی ۲ ساعت کافیه؟ نمی دونم. فقط اینو می دونم که باید اول از همه مانی موافق باشه؛ چون نیازه که روزی ۲ ساعت، شایدم بیشتر، زحمت مراقبت از تو رو بکشه. اگه مامان ای به این مهربونی نداشتم و شغلم تدریس در دانشگاه نبود، هیچوقت در این شرایط به فکر ادامه تحصیل نمی افتادم. یادش به خیر که سه چهار سال پیش چقدر دلم می خواست ادامه تحصیل بدم و چقدر شراط زندگی برای این کار مهیا بود، ولی نشد که نشد. باید چند روزی رو با این برنامه پیش برم ببینم از پسش بر میام.
بابا افشین میگه: "هر وقت که کاری رو خواستی انجام بدی، بی برو و برگرد به بهترین شکل انجامش داده ای، پس بخواه که درس بخونی و به نتیجه اش امیدوار باش. مطمئن باش که موفق می شی." و مانی مهربون هم روزی نیست که به درس خوندن تشویقم نکنه.
حالا با این برنامه ای که قرار شده اجرا بشه، من می تونم امیدوار باشم که موفق می شم؟ می تونم؟ می تونم؟... نمی دونم.
توضیح اینکه بابا افشین ما از اون پدرهای نمونه است؛ چون علاوه بر اینکه به نگهداری سروین خانوم(خصوصاً شب تا صبح) کمک می کنه، برای مامانِ سروین هم روزانه آب میوه و شیر موز (و هر آنچه به افزایش شیر کمک کنه) درست می کنه. اما هیچ وقت نمی تونم تصور کنم که بتونه یک روز با سروین تنها تو خونه بمونه.
عقدهای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو
|
عقدهای نگشود آزادی ز کارم همچو سرو |
|
زیر بار دل سرآمد روزگارم همچو سرو |
|
محو نتوان ساختن از صفحهی خاطر مرا |
|
مصرع برجستهی باغ و بهارم همچو سرو |
|
خاطر آزادهی من فارغ است از انقلاب |
|
دربهار و در خزان بر یک قرارم همچو سرو |
|
تا به زانو پایم از گرد کدورت در گل است |
|
گر چه دایم در کنار جویبارم همچو سرو |
|
آن کهن گبرم که از طوق گلوی قمریان |
|
بر میان صد حلقهی زنار دارم همچو سرو |
|
خجلت روی زمین از سنگ طفلان میکشم |
|
بس که از بیحاصلیها شرمسارم همچو سرو |
|
میوهی من جز گزیدنهای پشت دست نیست |
|
منفعل از التفات نوبهارم همچو سرو |
|
کوه را از پا درآرد تنگدستیها و من |
|
سالهاشد خویش را بر پای دارم همچو سرو |
|
نارسایی داردم از سنگ طفلان بی نصیب |
|
ورنه از دل شیشهها در بارم دارم همچو سرو |
|
بس که خوردم زهر غم، چون ریزد از هم پیکرم |
|
سبزپوش از خاک برخیزد غبارم همچو سرو |
|
با هزاران دست، دایم بود در دست نسیم |
|
صائب از حیرت عنان اختیارم همچو سرو |
برگرفته از سایت ری را
پ.ن. ممنون از فرناز عزیز که این سایت رو بهم معرفی کرد.
ادامه مطلب
۱- روزها داره مثل باد می گذره و سروین گلِ من هم هی داره بزرگتر می شه. اما... چرا کارهای شخصیم، همون کارهایی که تا قبل از زایمان با علاقه انجام می دادم رو گذاشته ام کنار؟ تنبل شده ام یا بی حوصله یا هر دو؟ دلم تنگ شده برای درس خواندن، نه درس خواندن سَرسَری...نه... از اون درس خواندنهای عمیق و چند ساعته که بعدش آدم رو حسابی سرِ کِیف میاره. من همیشه از درس خواندن لذت برده ام ولی ... نمی دونم چرا این بیست روز به بهانه ی پرستاری از سروینم، از درس خواندن فرار می کنم. باید زودتر با خودم کنار بیام. اینطوری نمی شه.
۲- روز چهارشنبه، هجدهم مهر بود که بالاخره موفق شدیم یه دکتر اطفال خوب نزدیک خونمون پیدا کنیم. از خونمون تا دارآباد، بیشتر از 10 دقیقه راه نیست. 20 دقیقه رفت و برگشت و نیم ساعت در مطب دکتر، کل زمانی بود که برای اولین بار خانواده ی سه نفره امون بیرون از خونه سر می کرد. من و تو روی صندلی عقب ماشین نشسته بودیم، تو در آغوش من و کَریِرت هم کنارم. خیلی بامزه بود وقتی که می خواستیم وارد شهرکمون بشیم، نگهبان فکر کرد که بابا افشین راننده ی آژانسه و می خواست جلومون رو بگیره. اگه بابا افشین کَریِرت رو به کمربند صندلی جلوی ماشین ببنده دیگه از این مشکلات پیش نمیاد.
۳- مامان جان! سروینم! می خواهم یه توصیه ی مهم بکنم: سعی کن قبل اینکه ازت طلب محبت کنند، محبتت رو بذل و بخشش نکنی؛چون که بعدش حسابی پشیمون می شی. هر وقت هم به کسی محبت کردی و احساس کردی طرف مقابلت محبتت رو درک نکرده، همون موقع به زبان بیار و بهش بگو؛ چون که بعداً عُقده می شه تو گلوت و اگه هم یه روزی بخواهی مطرحش کنی، باورت نمی کنه(البته حق داره ها. چون یادش نمیاد دیگه)
۴- تا اینجای کار، مادر شدن برام معنی وقف شدن رو داره اما از نوع عاشقانه اش. من یک بار عاشقی رو با تمام وجودم حس کرده ام، اما عشق به سروین از جنس دیگه ایه. حسّم بهم می گه بالاتر از این عشق در دنیا وجود نداره، آخه خیلی خالص و بی منظوره.
۵- به توصیه ی همه ی دوستان گوش کردم و به تلاشم برای افزایش شیرم ادامه دادم. توصیه ها، زیادی موثر واقع شده چون مجبورم در فاصله ی شیرخوردنهای سروین، مقداری از شیر رو هم بدوشم و برای روز مبادا ذخیره کنم. راستی.. شیردوش برقی خریدم. می گن شبیه مک زدن بچه است و خیلی شیر دوشیدن رو راحت می کنه. با اینکه مارک معروفیه(نوک) اما ما که ازش خیری ندیدیم.
۶- یه ذره لُپ درآوردی، مامانم.


پ.ن.: تا امروز دو بار، هر بار یک ساعت با استاد برزگ- بابا افشین- ورزش کرده ام. پس اگه ورزش کردن رو ادامه بدم، می تونم مایعات شیرساز بیشتری بخورم و اصلاً نگران چاقی نباشم.
سَروين/sarvin/
۱-(در قديم) شبيه سَرو؛ 2-(در كردي) روسري و چارقد.
فراواني نامگذاري: (1310)
دیروز طَرَفای ساعت 5 بعدازظهر، برای اولین بار بعد از زایمان رفتم پیاده روی. چقدر هوا برای قدم زدن مطبوع شده. با یه تی شرت و مانتو، سردم شده بود. دلم می خواست تنهای تنها برم بیرون تا بهم ثابت بشه دیگه می تونم تنهایی جایی برم. بزرگترین مشکل من در ماهِ نهم حاملگی، این بود که هر کاری می خواستم بکنم باید از یکی کمک می خواستم و نمی دونی چقدر این کار برام سخت بود. اما ... عزیزِ مامان، تنهایی قدم زدن اونقدرها هم که فکر می کردم بهم نچسبید چون که جای تو بدجوری برام خالی بود. نُه ماه، هر جا که می رفتم تو باهام بودی و دائم باهات حرف می زدم و برات آوازها می خوندم. کل یک ساعتی که رفتم تا سر خیابون و به مغازه های بازار صدف و صاحبقرانیه سر زدم، دلم پیش تو بود و اگه بخوام راستشو بگم، خیلی ناراحت شده بودم که بابا افشین رو هم تو خونه تنها گذاشتم و بهش نگفتم که باهام بیاد. بابا می دونه که وقتی بهش نمی گم باهام بیاد، معنی اش اینه که دلم می خواد تنها باشم. یه کمی هم فکر می کنم نگران حالم بود. آخه هنوز رو به راهِ کامل نشده ام.
من یه عادت خوب دارم، اینکه هر وقت می رم پاساژ صاحبقرانیه، یه سری هم به کتابفروشی گفتگو می زنم. پیش خودم گفتم بد نیست اگه بتونم در قسمت کتابهای کودک،کتابی درباره ی لالایی پیدا کنم. آخه موقع خواباندن تو کلی جفنگیات رو با یه آهنگ فاجعه برات می خونم، جوری که هر کس پیشم باشه صداش در میاد که: تو رو خدا میشه یه چیز دیگه بخونی. همینطور که مشغول صحبت با خانم فروشنده بودم و ازش راهنمایی می خواستم، یه اطلاعیه روی دیوار نظرم رو جلب کرد:
«مطالعه ی این کتاب برای کسانی که چشم انتظار فرزندی هستند و والدینی که کودکان کمتر از شش سال دارند، جزء بایدهاست و خواندن آن را به تمام والدین امروز و پدران و مادران آینده توصیه می کنم.»
زیر این مطلب، امضای دکتر محمد ولی سهامی رو دیدم و در کنارش یه تصویر از جلد کتاب با عنوان «مادرِ کافی»، نوشته ی «جی. اُ. فارست» ترجمه ی «دکتر مهبد ابراهیمی» زیر نظر «دکتر محمد ولی سهامی». با توجه به شناختی که از کتابهای دکتر سهامی داشتم و جاذبه ای که عنوان کتاب برام داشت، بدون هیچ تأملی کتاب رو خریدم و با سه تا شاخه رُز لیمویی رنگ اومدم خونه.
دارم سعی می کنم در فرصتهایی که تو خوابی و خودمم خوابم نمی یاد، این کتاب رو بخونم. همین چند صفحه ای که تا الان خوندم، کلی برام آموزنده بوده. به بابا افشین هم توصیه می کنم یه سری به این کتاب بزنه. در واقع، مطالب کتاب، هم برای مامان ها و هم برای باباها مفید و آموزنده است.
هیچ وقت فکر نمی کردم یه آدم بتونه بعد از تحمل شش- هفت ساعت درد زایمان، 6 شبانه روز رو با 4 ساعت خواب بگذرونه، شب هفتم رو اصلاً نخوابه و الان توان فکر کردن و نوشتن رو داشته باشه. مامانم! عشق به تو باعث شده این ناممکنِ ذهنیِ من، شکل واقعی به خودش بگیره. با تولد تو خیلی چیزای دیگه هم بهم ثابت شده. از جمله اینکه:
1- اگه بخوام، «می تونم هر ناممکنی رو ممکن کنم» و این عبارت دیگه برام حکم یه شعار رو نداره.
این کم خوابی ها و خستگی های پشت هم نمی ذاره بیشتر از این تمرکز داشته باشم تا بنویسم. به زودی تمام احساسم رو از زایمان طبیعی و تجربه ی قشنگی که از اولین به آغوش گرفتنت داشتم، می نویسم. الان داره صدای گریه ات می آد و مانی(مامانِ مامان) داره تلاش می کنه که تو رو توی نی نی لای لای ساکت کنه تا بخوابی. عجب دختر سرتق و بد قِلِقی هستی!!! شدیداً امیدوارم که بعد از 40 روزه گی، آروم تر بشی تا حداقل بتونیم شبی 6 ساعت بخوابیم.

"همه چیز از نظر زایمان طبیعی عالیه و به احتمال ۹۰ درصد تا روز شنبه ۷ مهر ماه ، یعنی ۴ روز زودتر از روزی که منتظرش بودیم، دردتون می گیره. اگه تا اون روز زایمان اتفاق نیفتاد، حتماً برای معاینه به مطب مراجعه کنید." این جملات رو دکتر با تعجب خاصی برام توضیح می داد، چون انتظار نداشت وضعیت جوری باشه که هیچ بهانه ای برای وادار کردن من به سزاریَن نداشته باشه. همه ی دکترها تو ایران، این روزا ترجیح میدن به هر بهانه ای که شده زایمان سزاریَن داشته باشند. هم استرسش کمتره، هم وقت کمتری ازشون می گیره و هم اینکه دو برابر پول به جیب می زنن. اگه زایمان من طبیعی بشه، شاید بدبینیم نسبت به دکترهای زنان و زایمان کمتر بشه ولی فعلاً که حسابی ازشون شاکیم.
سروین خانوم! حقّا که بچه ی باباتی. فکر نمی کردم اینقدر زود نشون بِدی که عجولی. فعلاً یک-هیچ به نفع بابا. البته اگه موقع زایمان دختر خوبی باشی و اذیت نکنی، معلوم می شه مثل مامانت بی آزار و اذیتی. اونوقت می تونیم یک-یک مساوی حساب کنیم. ؛)
انگار همين ديروز بود... انگار نه انگار كه ۹ سال گذشته.
سروينم! ۲۲ شهريور ۱۳۷۷ حدود ساعت ۱۱ صبح براي اولين بار از يك فاصلهي يك متري، با بابا همكلام شدم و پيشنهادش رو براي آشنايي بيشتر شنيدم. اونم تو چه موقعيتي؛ تو محوطهي دانشكده صنايع، روز انتخاب واحد و زماني كه حتي جزوه گرفتن و راجع به درس از همديگه سؤال پرسيدن، بزرگترين جرم محسوب ميشدو سريعاً اخطار از ساختمان ۱۵ خرداد(نهاد نمايندگي رهبري در دانشگاه) رو به همراه داشت. اولش صحبت از يك دوستي سادهي دانشجويي بود و بيشتر حرفهامون حول و حوش درسهاي ترم آخرِ من و درسهاي آمادگي براي كنكور فوق ليسانسِ بابا بود. هيچكدوممون در اون روز، ۲۲ شهريور سال ۱۳۷۷ رو ميگم، فكر نميكرديم دوستيامون به جايي برسه كه پس از ۹ سال، در چنين روزي، ثانيهشماري بكنيم براي ديدن دختر عزيزمون.
الان كه خوب فكر ميكنم ، ميبينم كه بابا افشينِ امروز همون دوست عزيز و مهربونِ 9 سالِ پيشه. هنوزم خيلي زود جوش ميياره و غرغر ميكنه(كه البته چارهاش فقط ورزشه)، عجوله، از صميم قلب و با خلوص نيت محبت ميكنه، مي تونه ساعتها هيچ حرفي نزنه و با دقت خاصي به حرفهاي من گوش بده و دلداريم بده و مهمتر از همه، خانواده و روابط خانوادگي براش در اولويته. البته يه تفاوتهايي هم كرده: يه كمي موهاش سفيدتر شده، يه كمي منطقيتر شده، ديگه فيلم ديدن براش عذاب نيست بلكه با علاقهي خاصي پيشنهاد ميده كه فيلم ببينيم اونم چه فيلمهايي!! فيلمهاي استنلي كوبريكِ عزيز و ...تازگيها كمدش از كمد آقاي ووپي مرتبتر شده.
من و بابا افشين، قيل از اينكه زن و شوهر يا مامان و باباي سروين يا همكار باشيم، دو تا دوست خوبيم كه هيچ وقت همديگه رو تنها نميذاريم. و اين بزرگترين دستاورد روز 22 شهريور 1377 است. اين روز مباركمون باشه.
۱- از همون روزایی که خاله پرستو پیگیری میکرد که حتماً یه وبلاگ باز کنم، نگران این بودم که نکنه یه روزی نتونم مطلب بنویسم یا جواب خوانندگان وبلاگ رو بدم. متاسفانه وقتی آدم حوصله نداشته باشه، داشتن وبلاگ براش میشه عذاب وجدان و مایهی شرمندگی.
۲- بالاخره خاله پرستو هم مثل خیلی از اطرافیان و دوستان خوب و نازنینمون ترکِ دیار کرد و رفت. امروز احساس کردم به زودی جای یه چیزی توی دلم خالی میشه؛ این که هفتهای یکی دو بار با پَپَری مینشستیم و حرف میزدیم و بیشتر وقتا صدای خندهامون خونه رو برمیداشت. میدونم که مثل همیشه خاله پرستو اونقدر موفق برمیگرده که مایهی افتخار خانواده میشه. همین، شارژم میکنه و منتظر میشم تا هر چه زودتر دوباره ببینمش.
۳- سروین خانوم هم خوشبختانه در بهترین وضعیت ممکن قرار داره. مامانم! تو هم داری کمک میکنی که زایمان، طبیعی انجام بشه. ۲۵ شهریور دکتر به طور قطع مشخص میکنه که میشه طبیعی به دنیا بیای یا نه.
۴- نزدیک به یک هفته است که راحتترم روی مبل هال با یک زاویه ی ۴۵ درجه بخوابم. امان از ترشکردنهای نیمهشب و دستشویی رفتنهای پی در پی.
اين آزمايش توكسو كه بايد تو هفتهي سي و پنجم انجام بشه من رو خيلي نگران كرده. قرار بود نتيجهي اون ، شنبه آماده باشه؛ منتها از آزمايشگاه تماس گرفتند و گفتند كه نتيجهي تست توكسو كمي خارج از رِنج نرماله و بايد مجدداً روش آزمايش بشه. امروز ساعت 4تا 7 نتيجهي آزمايش رو ميدن. اميدوارم مثل دفعات قبل هيچ مشكلي وجود نداشته باشه و اين 5 هفتهي آخر هم بهسلامتي بگذره.
خاله پرستو هم باز تو اين شلوغيِ كار و گرفتاري، يه كتاب بهم معرفي كرد كه از بس قلم نويسنده خوب و گيرا بود، نميتونستم ازش دل بكنم و به كارم بچسبم. اصلاً اسم كتاب هم گيراست: "دكتر نون، زنش را بيشتر از دكتر مصدق دوست دارد." بابا افشين باز از دستم عصبانيه؛ چون طبق عادت هميشگي، كار ضروريِ ويرايش كتاب رو گذاشتم كنار و يه بند دارم كتاب ميخونم و فيلم ميبينم و غُر ميزنم كه بريم بيرون. هميشه كار رو بايد روزاي آخر انجام بدم. انگار اينجوري لذتش بيشتره.
سه روز پيش مطلع شدم كه بهصورت قطعي در دكتراي علم و صنعت قبول شدم. بيمعرفتها همون شب شامش هم ازم گرفتند ولي مثل اينكه هيچ كس خوشحال نشده؛ چون كوچكترين اتقاقي كه رخ ميده، اگر يك كم خوشايند باشه صدتا مطلب راجع بِهش نوشته ميشه، اما دريغ از يك كامِنتِ كوچولو.
پس بيا همين جا بهش مجدداً تبريك بگيم و براي زندگيمون آرزوي موفقيت و آرامش بيشتر بكنيم.
روز اولي كه متوجه شدم باردارم، هشتم بهمن پارسال تو آزمايشگاه فرمانيه بود. اون روز من و بابا كلي، كلي، كلي خوشحال شديم و همديگه رو تو آغوش گرفتيم و قرار شد تا سالروز ازدواجمون(۲۲ بهمن) به كسي چيزي نگيم. بگذريم كه تا ۲۲ بهمن چهقدر ذوقزده بوديم و هِي فكر ميكرديم چطوري موضوع رو به اطرافيانمون اطلاع بديم.
خلاصه، هفدهم بهمن رفتيم پيش دكتر سليميان براي ويزيت و دريافت توصيههاي پزشكي. اول دكتر سونوگرافي كرد و وقتي تصوير رو بهمون نشون داد دوتايي گفتيم: واي... چهقدر شبيه بادومه. و از اون روز بود كه صدات ميكرديم بادوم. دكتر اون روز بهم گفت كه تو دوران بارداري، اگه برام سؤالي پيش اومد و خود دكتر هم در دسترس نبود، بهترين جايي كه ميتونم پاسخ سؤالام رو بگيرم، سايتهاي معتبر به زبان انگليسي است. به همين خاطر، از فرداش شروع كردم به جستجو تو گوگل تا سايتي در مورد بارداري و توصيههاي پزشكي در آن دوران پيدا كنم. اولين سايتي كه توجهم رو جلب كرد، اطلاعات پزشكي در زمينهي حاملگي به زبان فارسي بود. گرچه خيلي وقت بود كه بهروز نشده بود، اما ميشد اطلاعات خوبي رو توش پيدا كرد. بر اساس اطلاعات اون سايت و مطالعهي كتاب بارداري به زبان آدميزاد، شروع كردم به تعيين هفتههاي بارداريام، از هفتهي اول تا هفتهي چهلم. در مورد هفتهي سي و پنچم نوشته شده بود: "در اين هفته ميتوانيد وسایل شيردهي تهيه كنيد و از اين به بعد سعي كنيد بيشتر در ارامش و استراحت باشيد." آخ كه چقدر هفتهي سي و پنجم برام دور بود و فكر حاملگي و تحمل اين دوران طولاني، خستهام ميكرد.
الان كه دو روزه هفتهي سي و پنجم شروع شده، همش دارم لحظهي اولين ديدار دختر گلم رو تجسم ميكنم و از اين تجسم ذوقمرگ ميشم. خوب! تا هفتهي چهلم كه چيزي نمونده...ولي نه انگار خيلي مونده. لحظهها داره برام كِش مياد. ميگن اين خاصيت انتظاره.
ديشب سرم درد ميكرد. ساعت 8 استومينوفن خوردم. سانس 9-11 شب فرهنگسراي نياوران، فيلم محاكمه- ساختهي ايرج قادري- رو نشون ميداد. از صبح اصرار داشتم بريم سينما. توافق شد كه اگه ميخواهيم بريم سينما، بريم همين فيلم فرهنگسرا. به نظرم اومد با اين سردردي كه دارم، سينما رفتن بهتر از تو خونه موندنه. رفتيم سينما. سردردم بيشتر شد. آخه كدوم آدم سالمي بعد از ديدن فيلم ايرج قادري بدون سردرد برميگرده كه من برگردم؟!
احساس كردم ساعت 12 خوابم گرفته. اثر قرص بود يا اثر خستگي؟ نميدونم. طبق عادت هميشگي مشغول مطالعه شدم تا چشمام گرم بشه. ولي گرم نشد. بابا با يه ليوان بزرگ شيركاكائو اومد تو اتاق. گفتم:"ميل ندارم. سرم درد ميكنه. خودت بخور." پكر شد؛ چون شيركاكائو رو براي ما(من و تو) درست كرده بود. چه باباي مهربوني! ياد مطلب يكي از كتابها افتادم: براي اينكه در دوران بارداري، شبها راحتتر بخوابيد، پيش از خواب يك ليوان شير داغ بنوشيد. با بياشتهايي تا ته ليوان رو خوردم بلكه بتونم راحت بخوابم. اما ميدونستم تا وقتيكه بابا نياد بخوابه و همه جا تاريك نباشه، خوابم نميبره. تو ميدوني چرا ما شبها خوب نميخوابيم؟ من كه عقلم به جايي قد نميده.
گفتم: "نمياي بخوابي؟". شنيدم:" نه. مگه بايد بخوابم؟" فهميدم كه اصرار بيمورده. اگه اصرار ميكردم دو حالت بيشتر نداشت. يا چراغها خاموش ميشد با غُر. يا اينكه حالاحالاها چراغها خاموش نميشد.
بلند شدم. رفتم پشت كامپيوتر و شروع به كار كردم تا ساعت 2 نيمه شب. سردردم شديد شده بود. همينجوريش راحت نميخوابيدم چه برسه با سردرد. هنوزم سرم درد ميكنه. نمي خوام بازم قرص بخورم. پس بايد تحملش كنم. مامانها تحمل كردن رو خوب بلدند.
اما چه باك! كه دلخوشم به لحظهي ديدار:
"برخيز دلا كه دل به دلدار دهيم جان را به جمال آن خريدار دهيم
اين جان و دل و ديده پي ديدن اوست جان و دل و ديده را به ديدار دهيم"
ه.ا.سايه
ماني و باباجي هم ۴-۵ روز ديگه ميان. اگه سروين قلمبه رو ببينن كلي تعجب ميكنن. آخه يه دو هفتهاي ميشه كه حسابي داري خودنمايي ميكني. منم تو اين مدت نتونستم براشون عكس بفرستم.
الان ۳ روزه که هفتهی سی و دوم تموم شده. یعنی ما فقط تا ۲ هفته دیگه اجازه داریم که سفر زمینی بریم. فکر میکنی بتونیم دو سه روزه بریم شمال؟ امشب باید با بابا صحبت کنم.
آخرین وسایل موردنیاز برای استقبال از تولدت هم خریداری شد، از همون فروشگاهی که خاله مرجان معرفی کرد. توصیه میکنم اگه کسی میخواد سیسمونی مناسب و به روز تهیه کنه، به فروشگاه سایکِل به آدرس ولیعصر، بالاتر از دکتر بهشتی، شماره ۱۰۳۱ یه سر بزنه. مطمئنم دست خالی برنمیگرده. اکثر وسایل مربوط به مارکهای ماکسی.کوزی، سِیفتی.فِرست و رُبا تو این فروشگاه موجوده.
خداییش خاله پونه خوب گفت که به جای سیسمونی، داریم جهیزیهی سروین رو کامل میکنیم. انصافاً برای خرید وسایل زندگیمون قبل از ازدواج، اینقدر وقت صرف نکردیم که برای سیسمونیِ خانوم گُلمون. تازه... نمیدونی چقدر مانی و خاله پونه( با مشارکت افتخاریِ سمر و آرین)، در تلاشند که برات بهترین چیزا رو از کانادا بگیرن. مامانم! جات بودم زودتر به دنیا میاومدم.
روتختي و ملحفهات هم مباركه. از لايكو گرفتيم، جنس مرغوب و قيمت بسيار مناسب. طبق معمول هم رو شانس بودي، حراج بود. بابا افشين كه ميگه اين سروين خانوم ما خيلي خوشقدمه. آره؟
كتاب "خط تیره، آیلین" نوشته "ماه منیر کهباسی" رو دیگه دارم تموم میکنم. اولش نمیتونستم خوب باهاش کنار بیام اما حالا ازش خوشم اومده. تصویر یه زن افسرده و بیهدف رو توش دیدم که مثل خیلی از اطرافیانمون فقط به فکر رسیدگی به آدمهای ناتوان دور و برشه و اصلاً برای خودش زندگی نمیکنه. فکر میکنه چون نمیتونه بچهدار بشه، پس دیگه بودنش با نبودنش فرقی نمیکنه و فقط روزهاشو بینتیجه سپری میکنه. یه حس ناتوانی و گریز از خود در تمام جملاتی که از زبان این زن- مهری- نوشته شده، به چشم میخوره. این حس ناتوانی از کجا نشأت میگیره؟ کاملاً شخصیه؟ یا اینکه جامعه ما به زنانی که نمیتونن بچه دار بشن، این حس رو تحمیل میکنه؟ من این دردِ ناتوانی و سرخوردگی رو تو خیلی از زنان ایرانیِ بدون فرزند، دیدهام.
سروینم! میدونم که هر جای کتاب، از دستِ مهریِ وانهاده، عصبی میشدم تو هم با من همدردی میکردی. دختر شجاع من، میخواد بیاد به جنگ زندگی و از آدمای بیاراده اصلاً خوشش نمیاد.
راستی...ممنون از همه دوستاني كه به وبلاگمون سر ميزنين. كلي بهمون انرژي میدين.
از خاله پرستو هم خیلی خیلی ممنون که باعث و بانی راهاندازی وبلاگ شد. سروینم! برای خاله یه بوس آبدار بفرست.![]()


