پنج ماهاي ميشه كه سروين بدون كمك راه ميره و ميدوه و طبيعتاً دوست داره كه الان ارتفاعگرفتن رو تجربه كنه. اما متأسفانه ارتفاع كم، راضياش نميكنه و بيشتر اوقات روز، در تلاشه كه با گذاشتن چند تا بالش و كوسن روي صندلي پلاستيكياش، به نقاطي از كتابخونه دسترسي داشته باشه كه جزو نادر نقاط امنِ خونه براي گذاشتن وسايلهاي شكستني مثل عينك و ليواناه. از انرژي هم كه هيچوقت كم نميآره و از ۲۴ ساعت وقت شبانهروز ماكزيمم ۱۱ ساعتش رو به خواب ميگذرونه. از اون طرف، دو روز پيش وقتيكه رفتم مهدكودك دنبال سروين، براي اولين بار هُلام داد و محكم گفت "نه" يعني نميخوام باهات بيام؛ آخه يه استخر توپ با سُرسُره تو مهدكودكشون دارن كه سروين سخت از اون دل ميكنه و اون روز داشت تو استخر توپ بازي ميكرد كه من رسيدم. اينجوريه كه تصميمام رو گرفتهام حتماً از اول اسفند تماموقت در مهدكودك ثبتنامش كنم، چون هم به خودش خوش ميگذره و انرژياش تخليه ميشه هم مامان و بابام و خاله پَپَر يه نفسي ميكشن.
